كوي مي فروشان، نيمه شب. سردار و خورشيد را موكب ارابه اي است. ملازمان در پس و پيش وكنار آن ها را محافظند. مستان گذر تلو تلوخوران گاه راه بر شتاب موكب سردار و اسبان سواران ميبندند. سردار پياده مي شود و چوب سرداري اش را به چادر خورشيد مي گيراند و او را همراه خود مي كشد. داروغه خود را به سردار مي رساند. داروغه: جسارت است سالار، لكن خوف و خطر در پياله فروشي فراوان است. فدويان را همراه كنيد، جان نثاري كنند. به يك اشارة ابروي سردار، راستة باده فروشان قرق مي كنيم. سردار: عمري است سردار فاتح در پي خوف و خطر است داروغه. اگر از مرگ خوفناك است، بدان خاطر است كه در سراي مرگ، مرگي نيست تا از خوف آن به شوق زندگي آيد. داروغه: سردار بي سپاه را خرده مردمان بي خرد به جا نمي آورند؛ بدعت مي شود، رسم بزرگي متروك مي شود. سردار: اين مردم را اسب و سپاه و نشان و تپانچه به تعظيم مي آورد. (تپانچه را با غلاف به داروغه مي دهد.) بيم آن دارم به هر تيري يك ساقي يا لوتي از پاي اندازم. (نمد از اسب برداشته چون بالاپوش در بر مي كند. و كلاه از سر برمي دارد و نشان از شانه مي كند.) راستة پياله فروشان را به دست خالي فتح مي كنيم. داروغه: زور همراه نمي كنيد، زر همراه بريد. مردم دنيا جملگي خود فروشند. اختلافي اگر هست در قيمت است. (سردار بي رغبت شنودن مي رود.) پس بي بي را واگذاريد تا براي سردار به حرم بريم. مست مردمان و الوات در او طمع مي كنند؛ سردار مست است و بهانه مي دهد و كار از دست مي شود.
خُمخانه ، ادامه . سردار، خورشيد از پي خويش مي كشد و به خمخانه مي شود و بر سريري مفروش در كنارة حوضي مي نشيند. مطربان جلوه كرده اند و آوازي حزين را نغمه رباب و ناله ني و چنگ همرهند. سردار: بنشين بي بي! (رو به ساقي) دو ساغر ما را ميهمان كن ساقي! ساقي: (سبوكش و خم بر دوش پيش مي شود.) ميهمانسرا تعطيل است و ساقي اُرد از درهم و دينار نقد مي برد. (سردار مشتي سكه بر سرير مي ريزد. ساقي برمي دارد.) اين شاهدِ محجبه بهر چه حيلت آورده اي گور گريخته؟ پي شور و شر مي گردي شوربخت! (و ميرود.) سردار: اگر يكي كمان ابرو بر بادام چشم به سايه فروآوريم، زهره از همة سپاه برده باشيم؛ يكي از آن قشون در اين ميانه نيست تا جبروت ما به ساقي فاش گويد. دردا ودريغا بي بي كه آن همه جلال، از نشان سردار است نه از خود سردار. اين حقارت به شبي ما را ميكشت، اگر مي هوشياري مان نمي كشت. ساقي دو قدح از باده پر مي كند. سردار جرعه اي مي نوشد. سردار: نوش بي بي. خورشيد: بي بي اهل اين باده نيست سردار. سردار: مرحبا بي بي! (رو به ساقي) شراب ارغواني! اين شاهد رقابت از ته آغاز ميكند. ما هم از شراب ارغواني مي آغازيم. (ساقي مي رود.) سردار نانجيب زن بسيار ديده است؛ آن چنان كه شماره نمي داند؛ اما هيچ يك از شراب ارغواني به مستي فرو نمي شد. مرا به جنگ مي خواني بي بي؟! (ساقي شراب ارغواني مي آورد و سردار پياله به لب مي برد، اما از خورشيد حركتي رويت نمي كند.) بهانه ميجويي بي بي يا رخصت مي طلبي؟! خورشيد: من از مي تقدير مدهوشم. به مي انگور نيازي ام نيست. سردار : عجبا ، عجبا .اين اول شاهد است كه سردار به فراموشخانه مي آورد و خويشتنداري زهاد پيشه مي كند. لابد اگر تو را به خلوت برم، نجيبي مي كني! (مي خندد) اين خدعه از بهر دلبري سردار پيش كشيدي گيس بريده؟ بنوش دهان گشوده! (خورشيد نمي نوشد.) بنوش تنگ چشم! (خورشيد نمي نوشد.) ترس از مستانگي؟! رجز بي مايه خواندي هرزه! من هزار پياله بنوشم هنوز مست نباشم! (جرعه اي مي نوشد. احساس تلخي مي كند. با فرياد) مزّه ، ساقي! ساقي در پياله هايي پسته و فندق مي آورد. سردار از جيبش سكه درآورده، در مشت ساقي مي ريزد، دانه به دانه. سردار: ساقي اين سكه ها از چه ضرب كرده اند؟ ساقي: از زر و سيم. سردار: و تو اين مي ناب به زر و سيم مي فروشي؟ (مي خندد.) ساقي: و با اين سيم چه مي خرم كه از آن مي مرا به باشد؟! اين مزاح سبك صد شام مكرر كرده اي و دريغ از پوزخندي و باز دست نمي داري. (به غمزه مي رود.) اين شام زود تن خارش ات آمده. (به فرياد) لوتي، لوتي! الوات طَرْفِ كله كج مي نهند و دستار بردست مي پيچند. سردار: سردار اين مزاح اگر هزار بار به قشون خويش مكرر مي كرد، از خنده ميمردند تا فرمان رسد، قشون نخندند. و اين ساقي خدنگ، سردار به لوتي مي ترساند! (باده مي نوشد.) بنوش بي بي كه اگر مرا خشم آيد، اول يقه از توگيرم به انتقام. نوش! خورشيد: نوشيدني نيست. سردار: مرحبا . . . مرحبا . . . ننوشي ها! تو از جبروت سردار باخبري و فرمان نميبري. من هزار مرد با تو يك زن از زهره برابر نديده ام. (ساغر به سرير مي شكند.) اگر سر بر بدن خويش مي خواهي بنوش بي بي! خورشيد: اگر سر بر بدن خويش نخواهم؟! سردار ساغر شكسته به آينه مي كوبد. تصوير ساقي فرومي ريزد. الوات هريك از گوشهاي دستار به دست پيش مي آيند و تا سردار بداند بر او چه مي رود، به هوا برآمده به پاشويه حوض فروكوفته مي شود. سردار به آن ها مي پيچد اما به كاري قادر نيست و هرگاه به سويي پرتاب مي شود. ساقي را بر او رحم مي آيد. ساقي: خمّار! هريك از الوات را سكه اي اجرت ده و آينه را تاواني و خلاص. تو را حريف اين بي بي است. اگر تواني مستش كن و موي و ميانش گير و برو تا غائله اي در ميان نيفتاده است. سردار تلوتلوخوران از پاشويه برمي خيزد، دست در جيب كرده، هريك از الوات را سكه اي مي دهد تا سر خويش گيرند؛ و شاگرد پياله فروشي را مشتي سيم از مستي و ناداني به تاوان آينه اي. و برسرير مي سُرد. سردار: مرحبا بي بي! مرحبا! ننوشي ها! حتي اگر اين بار سردار به دست الوات مُرد هم ننوش! (رو به ساقي) ساقي تلخ وشِ مرد افكن. (صدايش از مستي كش مي آيد.) بي بي! هوشياري سردار به سبويي مي رود، اما تنهايي اش به قشوني نه. اين بار بنوش و مرا از تنهايي برهان. شاگردان آينه اي ديگر از جاي پيشين مي آويزند. ساقي در آينه خم مي مي آورد و به سبوي سردار مي ريزد. سردار در دم سرمي كشد و از مستي، سبو به سرير مي اندازد و ميشكند. ساقي سبويي ديگر پر مي كند. سردار: سر خم مي سلامت، شكند اگرسبويي. بنوش بي بي تا رازي از سردار بر تو فاش شود. (به نجوا) تو اولين زني نيستي كه پا بر دل سردار مي نهي. همسر سردار پيش از تو با او چنين كرد . (مويان) سردار اين هميان حقارت از روزگار آن زن بردوش مي كشد. (خشمگين) پيش شما زنان گماشته سرداران ارجح است كه با ايشان مي گريزيد؟ و تصوير ساقي به ساغر از آينه فرو مي ريزد. الوات جام در دست از جاي جاي خمخانه برمي خيزند . دوباره سردار دستغاله اي در دست الوات. تا از خون به رنگ شراب مي شود. خورشيد از خوف غريو برمي آورد. الوات او را هم مي نوازند. ساقي ديگر باره ميانجي ميشود. ساقي: مجنونِ بي ليلا! خام سر! ديو خوي! درشتي به طاقت كن. زود الوات را سكهاي مزد شست ده كه تو را هوش آوردند از آن مستي كه بضاعت خويش نمي دانستي؛ و آينه را به تاواني جاي خويش بياويز و سر خويش گير و برو. يك خر از ميان خران كم، به! خون خويش مباح كرده اي امشب. سردار بي خودانه تر از پيش هر يك از الوات را سكه اي مي دهد، اما چنان مست و مريض وار است كه الواتي را نشانه مي رود و الواتي ديگر را سكه اي عطا مي كند ودست آخر آنچه در جيب خود دارد به كف مي آورد و به دامان ساقي مي ريزد. سردار: (رو به ساقي) دو پيمانه مي قيرگون مردآويز هفت ساله. (ساقي دو پيمانه پر مي كند.) بنوش هرزه! اين شب بر من حرام كردي! (ملتمس و مويان) تو را به خدا بنوش! خورشيد: (غمزده وار) من از خانه بيرون شدم، خداي خانه مي جستم. سالياني رنج راه بردم و خداي خود ننمود، و مرا چنين تنها چون نانجيب زنان در دست الوات مردان و مست مردمان وا نهاد. تو سردار از بهر آن خدا چه كرده اي كه بيش از آنچه تو را داده ، ميطلبي؟ سردار: (جام اول را نوشيده است.) من خدا از عادت بر لب آوردم؛ اما تو از بهر خدا چه نكردي، كه اين چنيني و باز به او مومني و به اين شراب خالقِ مستي و راستي كافري؟! خورشيد: طلب از خداي افزون مي كنم. سردار: هرزه زني كاسب تر از توشاهد نديده ام. جامي برلب آر تا سردار بدهي خدا تمام وكمال با تو تسويه كند. بهشت شداد بس است؟! كعبه مي طلبي؟! لبي ـ حتي چنان چون سگان ـ بر آب فرو كن، راه كعبه از تن سپاهيان بر تو فرش مي كنم و خود چون غلامي حلقه به گوش به بدرقه مي آيم. هرزه كاسب بس است يا علاوه كنم ؟! خورشيد: كاسب نيستم، عاشقم؛ به مهري كه مهربان شمه اي از اوست. سردار: نمي نوشي؟! (جام دوم سر مي كشد.) مرحبا ننوشي ها! تصوير ساقي در آينه هراسان مي چرخد و فرو مي ريزد. الوات برمي خيزند و سردار را پيش از آن كه بداند به هوا برده در حوض فرو مي كنند. خورشيد هراسان از معركه مي گريزد. نقلِ رخِ خورشيد: ذكر مستي سردار در افواه عوام افتاد و ديگر روز سراي پياله فروشان زير سُم ستوران سپاه بغداد با خاك يكسان شد و سردار چندي از سپاه عزلت گرفت به دلمردگي و سربازان همه جا در پي آن بي بي تجسس مي كردند؛ تا سردار سپرد براي سر بي بي جايزه مقرركنند و طايفة الوات و متكديان هركجا در پي بي بي مي گشتند و من از خوف به هيئت گدايان درآمدم و زبان سؤال گشودم و روزگاري چند به همراه ايشان به دنبال خويش مي گشتم و نمي يافتم. تا روزي دولتمندي همه گدايان شهر را آش نذري داد در كاسههايي از گل پخته؛ مصور به تصوير همان بي بي. گدايان گفتند اين خدعه از سردار است كه بي بي جادوگر را بيابد. و من روي خويش به زغال چون زنگيان سياه كردم تا گدا مردم مرا به جا نياورند و رخت حبشيان پوشيدم و رد آن كاسه و كوزه ها پي گرفتم. ادامه دارد ....
ادامه |