Viewing The "http://banafsheh_irani.persianblog.ir/rss.xml" as HTML
Note:The Content Below Extracted From The Requested URL From You
And We Are Not Responsible About The 3rdParties Contents

بنفشه اي ديدم كه توي صحرا بود ...
*سلام بر خورشيد* نوشته محسن مخملباف //////////// پايان

محكمة عوام، روز.

ميدانچه اي گود از سه سو و باديه اي از يك سو و پلكآن هايي از سنگ كه از هر سو بالا رفته است و خلقي انبوه گرد آمده اند. تشييع كنندگان مرده اي، تابوت بر زمين مي نهند تا پس از انجام كار خورشيد و مهربان، مردة خويش به خاك سپارند. پدران كودكان برسر و دوش نهاده اند تا تماشا آسانتر باشد. مهربان و خورشيد در همان كفن كه خادم داد، در ميانة ميدانچه، دست و پاي در زنجيرند. شاكيان سمت راست ميدان ايستاده اند و قاضي بر بالش ديبا تكيه زده، غلامي با پر طاووس باد گرم از او مي بَرد.

قاضي: براي عبرت مردمان بغداد محاكمه مي كنيم، مكارة خاطية زانيه اي را خورشيد نام. (رو به خورشيد) سيه روي از قيامت نمي ترسي كه فساد در مردم انداختي؟!

خورشيد: (با فرياد) اي كاش قيامت دروغ بود تا با مرگ من، مردم از مردم ديده ام يكسر به فنا مي رفتند. مرا ترس از قيامت اگر هست، بابت ديدار دوبارة مردم دنياست.

قاضي: در ناصيه ات كفر مي بينم و زندقه. شاكيان پيش روي مردمان شكوه كنند، تا محكمه داد ايشان بستاند. (به فرياد) شاكي اول!

حمله دار: (از صف شاكيان برمي خيزد.) من اين خاتون به كربلا مي بردم، از كاروان گريخت و اجرت نداد. (رو به خورشيد) پس از آن هيچ كجا از من به نيكي ياد كردي؟

خورشيد: آري. هركجا كه خدا از ياد بردم.

حمله دار: اكنون شنيده ام اين مردك (اشاره به مهربان) او را پا اندازي مي كرده است. اگر به قافلة منش همراه كنيد، او را به آن وادي گم كنم كه عرب ني نتواند انداخت؛ تا شهر بغداد از بد و بدي برهد.

مردمان غريو تأييد سر مي دهند.

خورشيد: (رو به مردمان) نيكا شهرا! كه بدت مهربان بود.

قاضي: (سر از جيب تفكر برمي آورد.) اي كاش رحم روزگار چون تو شاهد زني نزائيده بود. شاكي دوم!

كاتب: (از ميان شاكيان برمي خيزد.) زمين خدمت قاضي مي بوسم و عذر جسارت از حضار مي طلبم. واقع اين كه سالي در ديار عرب، عزب بودم. و روزگاري برمي آمد و مي‏شد و اتفاق ملاقات نسوان نمي افتاد. (خندةمردمان) هر شام دست بر گريبان عزلت، غم دل به آب ديده مي شستم و تا چندي مرا ادراري نبود تا متعه اي برگيرم.

غريو شادي مردمان.

قاضي: (متبسم در او نظر مي كند.) روضه رها كن!

كاتب: از خامي خامه به دست شدم و مزد از جريدة يوميه ستاندم. درهم بردرهم مي‏نهادم دينار مي زائيد. (خندة مردمان) پس چندين روزگار حجره به گل آراستم و دل و ديده در رويي بستم؛ متوقع كه در كنارم گيرد، كناره مي گرفت. دامن از او دركشيدم و به دست خويشتن رديف و قافيه ديگر كردم و خلاص. غزل دادم، قصيده گرفتم. باز متوقع كه در كنارم گيرد، اين يكي هم كناره گرفت. (مردمان از خنده بي خودند.) دانستم عيب از خامة كاتب است نه از بياض روي نگاران. اكنون نمي دانم . . . كساني مرا به زور در صف شاكيان گماشته اند. (غريو طعنه مردمان) اگر قاضي رخصت فرمايد كاتب از صف شاكيان به صفوف تماشاچيان بيرون شود.

قاضي: بيرون شو! اما در جريده از قول ما بنويس، عدل، نازك دلي و لطيف طبعي نمي پذيرد. (كاتب بيرون مي شود.) شاكي سوم!

مرد نقابدار: (از صف شاكيان برمي خيزد.) تا طايفه زنان روي خوش به روي خوشم مي نمودند، مرا ميل ايشان نبود. پايم سبك بود و هر شام جايي مي خفتم، تا خوره لب زيرين از پرة بيني ام در گذارند. (نقاب بالا مي زند كه چهره بنمايد، زنان مجلس از خوف نقاب در مي اندازند و صيحه        مي كشند.) پس توبه كردم و از دنيا تا گورستان به عقبي نزديكي جستم. اكنون سالياني است ساكن سراي سكوتم وهر زني به نكاح آوردم، كابين گرفت و گريخت. چندان كه جستم، ايشان را نيافتم؛ الا اين يكي. كابين مرا پس دهد، نكاحش بر او مي بخشم. سر گور خويش مي گيرم.

آهِ مردمان به همدلي.

قاضي: شاكي چهارم!

وكيل: (از صف شاكيان برمي خيزد.) جان اين مليحه در رهن من بود، تسويه نكرده گريخت؛ والسلام.

نچ نچ مردمان به همرهي.

قاضي: شاكي پنجم!

سردار: (از صف شاكيان برمي خيزد.) من چهار كشور به زير سلطة بغداد آوردم و تمكين كرد، الا اين يكي شاهد؛ كه از بس خمر خورده بود، از سرداري به گماشته اش گريخت.

غريو مردمان به ملامت.

قاضي: شاكي ششم!

عبدالله: (از صف شاكيان برمي خيزد.) مرا فريفت و به مسجد برد تا از كوزه ها سهمي نيابم و غلامانه به فراموشي نداد. مادرم مرا به اين خفت، هفت شام، شام نداد.

غريو مردمان از سر فسوس .

قاضي: شاكي هفتم !

پيرمرد: (از صف شاكيان برمي خيزد . شكسته وار) يك عمر نان به عرق جبين خوردم وكس حرمت من نشكست، الا اين نانجيب زن ؛ كه كاري كرد تا مرا استاد اسناد يهودا داد. تف بر او باد.

اف اف مردمان به لودگي.

قاضي: ما سخن اين هفت شاهد شنيديم و اگر اين زانية مكارة سارقه و آن زاني و فاسق را به سنگسار تعزير مي كنيم، از آن روست كه فساد، زمين مردمان نيالايد و مردان، زن مردمان نربايند و زنان، شوي مردمان نفريبند و زنان، از شوي تمكين كنند. اكنون عدل خدا به دست شما مردم بغداد اجرا    مي شود. ليكن از شما آن كسان سنگ مي زنند كه خود تن به زنايي نسائيده باشند و اگر قاضي دست بر چشم مي گذارد، از آن روست كه ترك كنندگان ميدان را به چشم خود نبيند كه اگر بيند حكم سنگسار برآنان واجب است و شما نيز نقاب بر چهره كشيد؛ تا كس، كس را بر ترك ميدان گواه نباشد. و لعنت خدا بر پاكان باد، اگر ميدان به پاي خويش ترك كنند. و بر ناپاكان باد، اگر ميدان به پاي خويش ترك نكنند.

قاضي دست بر چشم مي نهد و مردمان نقاب بر چهره مي اندازند. بادي به هوا برمي‏خيزد سرخ! و مردمان همگي يكسر ميدان را ترك مي كنند. وقتي قاضي دست از چشم برمي دارد، حتي يكي از شاكيان يا شحنه گان به ميدان نمانده است.

قاضي: (با خود) چگونه تنها من يكي، از ميان خلق خدا لعنت او بر خود روا داشتم و به ميدان باز ماندم!

نقلِ رخِ خورشيد: حاكم بغداد را آگهي دادند كه در ملك تو چنين منكري به رواج حادث شده است؛ چه فرمايي؟ فرمود: شاكيان باز آورند. و از دياري كه همه مرد بودند و زني در آن نبود، يك كرور مرد آوردند و از دياري ديگر كه همه زن بودند و مردي در آن نبود، يك كرور زن آوردند و در دو سوي ميدان به سنگ مسلح كردند؛ بي آن كه نقاب بر چهره كشند، تا مردمان از شرم همديگر ترك ميدان نتوانند و شد آن هنگام كه ما سنگسار شديم .

سنگسار همگاني مردم منتخب، از پس اقدام شاكيان. مهربان و خورشيد زير باران سنگ دفن مي شوند كه پدر خورشيد نيزه بر پشت و احرام پوش سر مي رسد. گويي سنگ ها از او عبور مي كنند. خم مي شود و دست خورشيد و مهربان را مي گيرد. آن دو خونين و ناتوان دمي ديگر جان مي سپارند.

پدر خورشيد: يك گام ديگر، رسيديد؛ اين خدا!

و با دست به آن سمت ميدان كه به باديه ره مي سپرد، اشارت مي كند. خورشيد و مهربان به سمت اشارت رفته سر مي چرخانند؛ كعبه چرخان بر گرد خويش پيش مي آيد و بر ايشان طواف مي كند.

مهربان: سلام بر . . .

خورشيد: خداي!

و مي ميرد.

هاتف: (از غيب) سلام بر خورشيد![1] 


[1] «ابراهيم ادهم» چهارده سال تمام سلوك كرد تا به كعبه شد، از آنك در هر مصّلاه جايي دو ركعت مي گزارد. تا آخر بدان جا رسيد خانه نديد. گفت: آه چه حادثه است . . . هاتفي آواز داد: . . . كعبه به استقبال ضعيفه اي شده است كه روي بدينجا دارد. ابراهيم را غيرت بشوريد. گفت: آيا كيست ؟ بدويد. رابعه را ديد كه مي آمد و كعبه (به) جاي خويش شد . . . نقل است كه وقتي ديگر به مكه مي رفت. در ميان راه كعبه را ديد كه به استقبال او آمد. رابعه گفت: مرا رب البيت مي بايد، بيت چه كنم ؟! » تذكره الاولياء ، باب 8 ، ذكر رابعه. 

پايان

Author: **
Published date: Wed, 01 Aug 2007 10:34:00 GMT
Link: http://banafsheh_irani.persianblog.irpost/13


*سلام بر خورشيد* نوشته محسن مخملباف ///////////

مسجد : صحن و شبستان، روز.

مسجدي پر رونق است و خداخوان فراوان. خورشيد روي سياه از زغال به آب حوض مي شويد. چند نمازگزار حيران او را مي نگرند. خورشيد در پي مهربان همه جا را مي جويد. آن جا، يكي در هيئت مهربان به ركوعي طولاني است. خورشيد نزديك مي شود. جوان سر از ركوع برمي دارد اما مهربان نيست. آن جاي ديگر، كسي به همان قواره كه مهربان بود، در سجده اي طولاني. خورشيد نزديك مي شود. حتي صدايش به صداي مهربان مي برد تا سرانجام سر از سجده بر مي دارد و مهربان نيست. اين جا، آن جا، هرجا و هركس؛ اما مهربان نيست. خورشيد باز هم مهربانش را مي جويد. تا در گوشه اي پرت از يك شبستان، بر روي يك بوريا و درست در زير يك ستون از نور آفتاب، مهربان را به قنوت مي بيند .خورشيد ابتدا مات مي ماند و بعد از حال     مي رود. مهربان نالان و اميدوار دعا مي خواند و نمي داند كه خورشيدش در يك قدمي او به زمين افتاده است. دوباره خورشيد به هوش مي آيد و برمي‏خيزد و رو به روي مهربان مي ايستد. مهربان دست از قنوت پايين مي آورد كه خورشيد را مي بيند. لحظه اي درنگ مي كند ، دوباره دست به قنوت مي برد.

مهربان: نگارا! تا ساعتي پيش از تو خورشيد را مي خواستم و اجابت نمي كردي، حال كه از تو خودت را خواستم، خورشيدم مي دهي. من اين ناز با تو مي كردم، به روز حشر عذابم نمي كردي؟!

دست از قنوت برداشته بي اعتنا به خورشيد به ركوع و سجود مي رود و به تشهد مي‏نشيند و سلام نماز مي دهد و به دستي كه از سه سو تا شانه بالا مي برد، شيطان از خويش مي راند و گيوه از كنار بوريا برمي دارد وشلان شلان مي رود. خورشيد او را صدا مي كند. مهربان مي ماند و مي گردد؛ و چنان كه وهمي پيش روي داشته باشد، خيره تر مي نگرد تا بداند چه بود آنچه او خورشيدش پنداشت. از ظلمت شبستان ستونة نوري مي تابد. چنان كه در شب تاري صبح برآيد، دلالت بر خورشيد تابان. مهربان صيحه اي مي كشد و از حال مي‏رود.

يكي از مردم: (به فرياد) اين جا يكي حاجت گرفت!

مردمان مسجد بر سر مهربان گرد مي آيند و او را به صحن مي برند و هركس تكه اي از جامة او را به تبرك مي برد. خورشيد در اين ميان باز از مهربان جدا مي ماند و هرچه تلاش مي كند، جمعيت او را به ساحل هيجان خود مي راند. به ناچار مي نالد.

خورشيد: اي مردم من حاجت او بودم. چرا حاجت از حاجتمند دريغ مي كنيد؟!

يكي از زنان: تكه اي از چادرت را به من مي دهي؟

و به دندان چادر خورشيد جر مي دهد. حالا زنان مسجد بر سر خورشيد مي ريزند و او را بين خود فرو مي برند. چنان كه اگر كسي سر رسد، در جماعت شوريده ، نه از خورشيد نشاني مي بيند و نه از مهربان.

             نقلِ رخِ خورشيد: خادم مسجد مرا كفني داد كه چادر كنم و مهربان را كفني، تا پيرهن و از چنگ مؤمن مردمان رهانيد و ما از راه هاي نرفته و ناآشنا بر بام رباط و سراي بي‏خبر مردم دنيا، به دكان مهربان شديم. شاگردان همة كوزه ها برده بودند و عبدالله گريان بر دكان نشسته بود، كه چرا كوزه اي از آن همه او را نصيب نشد. مهربان او را وعده اي ديگر داد و روانه خانه اش كرد و در دكان بست و شد آن هنگامه كه من بودم و مهربان و خدايي كه از هر روزن و نوري خود به ما مي نمود و من از حال خويش بي خويش بودم و از دست مي شدم. مهربان قدحي آب از شكر شيرين كرد و به عرق برآميخت و به گلاب گل رويش مُطّيب كرد و جرعه جرعه در حلق من فروريخت و عمر از سر گرفتم.

 

سفالگري مهربان، شب.

خورشيد كاسه مي سازد و مهربان نقش او بر كوزه مي زند. هر دو گويي در لباس احرامند. از هر سوراخ ريز و درشتي نوري غريب به كارگاه مي تابد و فضايي سراسر وهم انگيز فراهم مي آورد.

مهربان: هوا مسيح نفس است و حرم در پيش است و حرامي در پس. اگر برويم، برده ايم؛ وگر بخسبيم، مرده! من اين را به رويا ديده ام.

خورشيد: (مي خسبد.) اين همه رويا كه در بيداري مي بينم بر من سنگين است. اكنون جز خواب خيالي ندارم. پاي من راهوار نيست.

مهربان نيز بر كوزه اي، چنان چون نقش خويش مي خسبد.

نقلِ رخِ مهربان: نخستين دشمني كه بر سر ما تاختن آورد ، خواب بود ؛ چندان كه پاسي از شب درگذشت و در زدند.

در مي زنند.

مهربان: (از خواب مي پرد.) كيست؟

داروغه: ما در پي يك بي بي هرزه و جادوگر آمده ايم؟ (باز هم در را مي كوبد.) در را بشكنيد!

خورشيد از خواب گران سر برمي دارد. در دكان شكسته مي شود و داروغه و پيرمرد وارد مي شوند.

پيرمرد: (خورشيد را نشان مي دهد.) مگر رنگش، خود اوست. در روز روشن، چون شب سياه بود؛ در شب سياه ، چون روز سپيد است. مراقب باشيد به جادو نگريزد.

داروغه: اين همان شاهد بازاري است كه سردار از سراي سكوت به پياله فروشي برد و تا پاي جان چنان تحقير كرد، كه هزار فتح ديگرش غرور نبخشيد .

چنان است كه خورشيد اين همه را هنوز به خواب مي بيند. مي كوشد بيدار شود.

داروغه: (رو به پيرمرد) روزگار شام سياه ات سپيد كرد. (سكه اي پيش پاي او مي‏اندازد.) بيا اين شام آخر را طوري به سر كن تا فردا شود. (به شحنه گان) آن ها را ببنديد و ببريد.

شحنه مردان از كمين به در جسته، دست خورشيد و مهربان يكان يكان بر كتف مي‏بندند و از دكان مي برند.

مهربان: (رو به پيرمرد) اين دكان به رسم يادگار از من تو را باشد، تنها اسم آن به خط خوش تعويض كن. بگو بر در دكان نام يهودا نويسند.

ادامه دارد ...

Author: **
Published date: Wed, 01 Aug 2007 10:32:00 GMT
Link: http://banafsheh_irani.persianblog.irpost/12


*سلام بر خورشيد* نوشته محسن مخملباف //////////

تيمچة سفالگران روز.

خورشيد به تيمچة سفالگران پاي مي نهد و در هر سفالگري سري فرو مي برد. همه مهربان مي نمايند و لبخندي بر لب مي آورند.

سفالگران: بفرما بي بي.

اما هيچ يك مهربان او نيستند. تا به كارگاهي مي رسد كه يكسر نقش او بر كاسه و كوزه قلمي مي كنند. خورشيد چهره در نقاب چادر مي برد و در پناه كوزه اي بزرگ يك يك سفالگران را ورانداز مي كند. هيچ يك مهربان او نيستند. غلامكي از آن ميان  ـ نامش عبدالله ـ به سخن مي آيد.

عبدالله: كوزه مي خواستيد بي بي؟

خورشيد: به چند اما؟

عبدالله: يك كاسه و يك كوزه يك درهم.

خورشيد: از چه هنگام اين نقش بر اين كوزه ها مي زنيد؟

عبدالله: اين چهلمين هفته است.

خورشيد: اين نقش از كجا آورده ايد؟

عبدالله: خواجه دكان اين نقش به ما آموخت.

خورشيد: خواجة دكان كدام شما است ؟ من هزار كوزه خريدارم از براي حبشه.

پيرمرد: (سر از كار نقش برمي دارد.) خواجة ما هر عصر پنج شنبه به مسجد مي شود.

خورشيد: شويم تاجر است؛ مرا نشاني بگوي تا اگر خدا بخواهد هر چه كوزه هست امشب به جمل بار كنيم.

پيرمرد: (به خورشيد نگاه مي كند.) عبدالله با بي بي به مسجد شو. بيرون باش تا خواجه از دعا فارغ شود. تا خود نيامده پيش نرو بي بي، كه حواس تجارت ندارد. گمشده‏اي دارد و در پي اش چهل عصر پنج شنبه به اين مسجد شده است.

عبدالله چادر خاتون را مي گيرد و مي كشد و به همراه خود مي برد.

پيرمرد: (به شاگردي ديگر) غلط نكنم اين بي بي روي از زغال سيه كرده بود تا زنگي بنمايد. مگر سياهي، همه چيزش به آن بي بي جادوگر     مي برد. دكان را مراقب باش تا محتسب خبر كنم. اي بسا اين يك كار به همه كار عمرم بيارزد. (و شتابناك مي رود.)

خورشيد در پي عبدالله به تيمچه مي رود.

عبدالله: خواجة خوبي است بي بي. چانه بازاري كن، ارزان مي دهد. غلامانة مرا فراموش نكن. خواجة خوبي است بي بي، عاشق است. عاشق نقش كوزه ها. پايش شل است. (اداي شل ها را در مي آورد.) نذر كرده چهل عصر پنج شنبه دعا بخواند. مي گفت صاحب آن نقش يا خودش مي آيد و يا ديگر من از مسجد بيرون نمي شوم. ما شاگردها گفتيم اگر از مسجد بيرون نيايي، ما دكان بي خواجه را چه كنيم ؟ گفت بر سر خواجه اش خراب كنيد. من شما را در مسجد مي گذارم و برمي گردم. مي ترسم خواجة ما ديگر نيايد و شاگردها همه كوزه ها را غارت كنند. (به مسجد مي رسند.) داخل شو! هركه را نالانتر يافتي، خواجة مهربان ماست.

عبدالله دوان دوان دور مي شود و خورشيد به مسجد مشرف مي شود.

ادامه دارد ....

Author: **
Published date: Wed, 01 Aug 2007 10:31:00 GMT
Link: http://banafsheh_irani.persianblog.irpost/11


*سلام بر خورشيد* نوشته محسن مخملباف /////////

كوي مي فروشان، نيمه شب.

سردار و خورشيد را موكب ارابه اي است. ملازمان در پس و پيش وكنار آن ها را محافظند. مستان گذر تلو تلوخوران گاه راه بر شتاب موكب سردار و اسبان سواران مي‏بندند. سردار پياده مي شود و چوب سرداري اش را به چادر خورشيد مي گيراند و او را همراه خود مي كشد. داروغه خود را به سردار   مي رساند.

داروغه: جسارت است سالار، لكن خوف و خطر در پياله فروشي فراوان است. فدويان را همراه كنيد، جان نثاري كنند. به يك اشارة ابروي سردار، راستة باده فروشان قرق مي كنيم.

سردار: عمري است سردار فاتح در پي خوف و خطر است داروغه. اگر از مرگ خوفناك است، بدان خاطر است كه در سراي مرگ، مرگي نيست تا از خوف آن به شوق زندگي آيد.

داروغه: سردار بي سپاه را خرده مردمان بي خرد به جا نمي آورند؛ بدعت مي شود، رسم بزرگي متروك مي شود.

سردار: اين مردم را اسب و سپاه و نشان و تپانچه به تعظيم مي آورد. (تپانچه را با غلاف به داروغه مي دهد.) بيم آن دارم به هر تيري يك ساقي يا لوتي از پاي اندازم. (نمد از اسب برداشته چون بالاپوش در بر مي كند. و كلاه از سر برمي دارد و نشان از شانه مي كند.) راستة پياله فروشان را به دست خالي فتح مي كنيم.

داروغه: زور همراه نمي كنيد، زر همراه بريد. مردم دنيا جملگي خود فروشند. اختلافي اگر هست در قيمت است. (سردار بي رغبت شنودن       مي رود.) پس بي بي را واگذاريد تا براي سردار به حرم بريم. مست مردمان و الوات در او طمع مي كنند؛ سردار مست است و بهانه مي دهد و كار از دست مي شود.

 

خُمخانه ، ادامه .

سردار، خورشيد از پي خويش مي كشد و به خمخانه مي شود و بر سريري مفروش در كنارة حوضي مي نشيند. مطربان جلوه كرده اند و آوازي حزين را نغمه رباب و ناله ني و چنگ همرهند.

سردار: بنشين بي بي! (رو به ساقي) دو ساغر ما را ميهمان كن ساقي!

ساقي: (سبوكش و خم بر دوش پيش مي شود.) ميهمانسرا تعطيل است و ساقي اُرد از درهم و دينار نقد مي برد. (سردار مشتي سكه بر سرير    مي ريزد. ساقي برمي دارد.) اين شاهدِ محجبه بهر چه حيلت آورده اي گور گريخته؟ پي شور و شر مي گردي شوربخت! (و مي‏رود.)

سردار: اگر يكي كمان ابرو بر بادام چشم به سايه فروآوريم، زهره از همة سپاه برده باشيم؛ يكي از آن قشون در اين ميانه نيست تا جبروت ما به ساقي فاش گويد. دردا ودريغا بي بي كه آن همه جلال، از نشان سردار است نه از خود سردار. اين حقارت به شبي ما را مي‏كشت، اگر مي هوشياري مان نمي كشت.

ساقي دو قدح از باده پر مي كند. سردار جرعه اي مي نوشد.

سردار: نوش بي بي.

خورشيد: بي بي اهل اين باده نيست سردار.

سردار: مرحبا بي بي! (رو به ساقي) شراب ارغواني! اين شاهد رقابت از ته آغاز مي‏كند. ما هم از شراب ارغواني مي آغازيم. (ساقي مي رود.) سردار نانجيب زن بسيار ديده است؛ آن چنان كه شماره نمي داند؛ اما هيچ يك از شراب ارغواني به مستي فرو نمي شد. مرا به جنگ مي خواني بي بي؟! (ساقي شراب ارغواني مي آورد و سردار پياله به لب مي برد، اما از خورشيد حركتي رويت نمي كند.) بهانه مي‏جويي بي بي يا رخصت مي طلبي؟!

خورشيد: من از مي تقدير مدهوشم. به مي انگور نيازي ام نيست.

سردار : عجبا ، عجبا .اين اول شاهد است كه سردار به فراموشخانه مي آورد و خويشتنداري زهاد پيشه مي كند. لابد اگر تو را به خلوت برم، نجيبي مي كني! (مي خندد) اين خدعه از بهر دلبري سردار پيش كشيدي گيس بريده؟ بنوش دهان گشوده! (خورشيد نمي نوشد.) بنوش تنگ چشم! (خورشيد نمي نوشد.) ترس از مستانگي؟! رجز بي مايه خواندي هرزه! من هزار پياله بنوشم هنوز مست نباشم! (جرعه اي مي نوشد. احساس تلخي مي كند. با فرياد) مزّه ، ساقي!

ساقي در پياله هايي پسته و فندق مي آورد. سردار از جيبش سكه درآورده، در مشت ساقي مي ريزد، دانه به دانه.

سردار: ساقي اين سكه ها از چه ضرب كرده اند؟

ساقي: از زر و سيم.

سردار: و تو اين مي ناب به زر و سيم مي فروشي؟ (مي خندد.)

ساقي: و با اين سيم چه مي خرم كه از آن مي مرا به باشد؟! اين مزاح سبك صد شام مكرر كرده اي و دريغ از پوزخندي و باز دست نمي داري. (به غمزه مي رود.) اين شام زود تن خارش ات آمده. (به فرياد) لوتي، لوتي!

الوات طَرْفِ كله كج مي نهند و دستار بردست مي پيچند.

سردار: سردار اين مزاح اگر هزار بار به قشون خويش مكرر مي كرد، از خنده مي‏مردند تا فرمان رسد، قشون نخندند. و اين ساقي خدنگ، سردار به لوتي مي ترساند! (باده مي نوشد.) بنوش بي بي كه اگر مرا خشم آيد، اول يقه از توگيرم به انتقام. نوش!

خورشيد: نوشيدني نيست.

سردار: مرحبا . . . مرحبا . . . ننوشي ها! تو از جبروت سردار باخبري و فرمان نمي‏بري. من هزار مرد با تو يك زن از زهره برابر نديده ام. (ساغر به سرير مي شكند.) اگر سر بر بدن خويش مي خواهي بنوش بي بي!

خورشيد: اگر سر بر بدن خويش نخواهم؟!

سردار ساغر شكسته به آينه مي كوبد. تصوير ساقي فرومي ريزد. الوات هريك از گوشه‏اي دستار به دست پيش مي آيند و تا سردار بداند بر او چه مي رود، به هوا برآمده به پاشويه حوض فروكوفته مي شود. سردار به آن ها مي پيچد اما به كاري قادر نيست و هرگاه به سويي پرتاب مي شود. ساقي را بر او رحم مي آيد.

ساقي: خمّار! هريك از الوات را سكه اي اجرت ده و آينه را تاواني و خلاص. تو را حريف اين بي بي است. اگر تواني مستش كن و موي و ميانش گير و برو تا غائله اي در ميان نيفتاده است.

سردار تلوتلوخوران از پاشويه برمي خيزد، دست در جيب كرده، هريك از الوات را سكه اي مي دهد تا سر خويش گيرند؛ و شاگرد پياله فروشي را مشتي سيم از مستي و ناداني به تاوان آينه اي. و برسرير مي سُرد.

سردار: مرحبا بي بي! مرحبا! ننوشي ها! حتي اگر اين بار سردار به دست الوات مُرد هم ننوش! (رو به ساقي) ساقي تلخ وشِ مرد افكن. (صدايش از مستي كش مي آيد.) بي بي! هوشياري سردار به سبويي مي رود، اما تنهايي اش به قشوني نه. اين بار بنوش و مرا از تنهايي برهان.

شاگردان آينه اي ديگر از جاي پيشين مي آويزند. ساقي در آينه خم مي مي آورد و به سبوي سردار مي ريزد. سردار در دم سرمي كشد و از مستي، سبو به سرير مي اندازد و مي‏شكند. ساقي سبويي ديگر پر مي كند.

سردار: سر خم مي سلامت، شكند اگرسبويي. بنوش بي بي تا رازي از سردار بر تو فاش شود. (به نجوا) تو اولين زني نيستي كه پا بر دل سردار   مي نهي. همسر سردار پيش از تو با او چنين كرد . (مويان) سردار اين هميان حقارت از روزگار آن زن بردوش مي كشد. (خشمگين) پيش شما زنان گماشته سرداران ارجح است كه با ايشان مي گريزيد؟

و تصوير ساقي به ساغر از آينه فرو مي ريزد. الوات جام در دست از جاي جاي خمخانه برمي خيزند . دوباره سردار دستغاله اي در دست الوات. تا از خون به رنگ شراب مي شود. خورشيد از خوف غريو برمي آورد. الوات او را هم مي نوازند. ساقي ديگر باره ميانجي مي‏شود.

ساقي: مجنونِ بي ليلا! خام سر! ديو خوي! درشتي به طاقت كن. زود الوات را سكه‏اي مزد شست ده كه تو را هوش آوردند از آن مستي كه بضاعت خويش نمي دانستي؛ و آينه را به تاواني جاي خويش بياويز و سر خويش گير و برو. يك خر از ميان خران كم، به! خون خويش مباح كرده اي امشب.

سردار بي خودانه تر از پيش هر يك از الوات را سكه اي مي دهد، اما چنان مست و مريض وار است كه الواتي را نشانه مي رود و الواتي ديگر را سكه اي عطا مي كند ودست آخر آنچه در جيب خود دارد به كف مي آورد و به دامان ساقي مي ريزد.

سردار: (رو به ساقي) دو پيمانه مي قيرگون مردآويز هفت ساله. (ساقي دو پيمانه پر مي كند.) بنوش هرزه! اين شب بر من حرام كردي! (ملتمس و مويان) تو را به خدا بنوش!

خورشيد: (غمزده وار) من از خانه بيرون شدم، خداي خانه مي جستم. سالياني رنج راه بردم و خداي خود ننمود، و مرا چنين تنها چون نانجيب زنان در دست الوات مردان و مست مردمان وا نهاد. تو سردار از بهر آن خدا چه كرده اي كه بيش از آنچه تو را داده ، مي‏طلبي؟

سردار: (جام اول را نوشيده است.) من خدا از عادت بر لب آوردم؛ اما تو از بهر خدا چه نكردي، كه اين چنيني و باز به او مومني و به اين شراب خالقِ مستي و راستي كافري؟!

خورشيد: طلب از خداي افزون مي كنم.

سردار: هرزه زني كاسب تر از توشاهد نديده ام. جامي برلب آر تا سردار بدهي خدا تمام وكمال با تو تسويه كند. بهشت شداد بس است؟! كعبه    مي طلبي؟! لبي ـ حتي چنان چون سگان ـ بر آب فرو كن، راه كعبه از تن سپاهيان بر تو فرش مي كنم و خود چون غلامي حلقه به گوش به بدرقه مي آيم. هرزه كاسب بس است يا علاوه كنم ؟!

خورشيد: كاسب نيستم، عاشقم؛ به مهري كه مهربان شمه اي از اوست.

سردار: نمي نوشي؟! (جام دوم سر مي كشد.) مرحبا ننوشي ها!

تصوير ساقي در آينه هراسان مي چرخد و فرو مي ريزد. الوات برمي خيزند و سردار را پيش از آن كه بداند به هوا برده در حوض فرو مي كنند. خورشيد هراسان از معركه مي گريزد.

                       نقلِ رخِ خورشيد: ذكر مستي سردار در افواه عوام افتاد و ديگر روز سراي پياله فروشان زير سُم ستوران سپاه بغداد با خاك يكسان شد و سردار چندي از سپاه عزلت گرفت به دلمردگي و سربازان همه جا در پي آن بي بي تجسس مي كردند؛ تا سردار سپرد براي سر بي بي جايزه مقرركنند و طايفة الوات و متكديان هركجا در پي بي بي مي گشتند و من از خوف به هيئت گدايان درآمدم و زبان سؤال گشودم و روزگاري چند به همراه ايشان به دنبال خويش مي گشتم و نمي يافتم. تا روزي دولتمندي همه گدايان شهر را آش نذري داد در كاسه‏هايي از گل پخته؛ مصور به تصوير همان بي بي. گدايان گفتند اين خدعه از سردار است كه بي بي جادوگر را بيابد. و من روي خويش به زغال چون زنگيان سياه كردم تا گدا مردم مرا به جا نياورند و رخت حبشيان پوشيدم و رد آن كاسه و كوزه ها پي گرفتم.  ادامه دارد ....

ادامه

Author: **
Published date: Wed, 01 Aug 2007 10:30:00 GMT
Link: http://banafsheh_irani.persianblog.irpost/10


*سلام بر خورشيد* نوشته محسن مخملباف ////////

غرفه اي غريب، شب.

خورشيد صيحه اي كشيده به حال مرگ خود را به در غسالخانه مي رساند؛ قفلي و كلوني و قفلي مكرر. خورشيد مي چرخد. مرد نقابدار پيش روي اوست. خوره از صورتش اسكلتي ساخته است.

مرد نقابدار: در تنم خوره نيست. روزگاري بر اين صورت هم نبود. روزگاري كه دختر حاكم بغداد مرا به دل عاشق بود. من صاحب جمال بودم و او صاحب جلال. حاكم اين وصال را خوش نداشت؛ پس به جذامخانه ام محبوس كرد. اين داغ به صورتم از آن ايام ماند. (نقاب ، حجابِ چهره مي كند.) حريف اين كه ديدي، و حديث اين كه شنيدي.

به خورشيد يورش مي برد. خورشيد پس مي نشيند و در تابوتي ايستاده خِفت مي افتد و با هم به زمين واژگون مي شوند. خورشيد از دل ديوار سُست خشتي بيرون مي كشد و آن را از تيزي بر سر خويش عمود مي گيرد.

خورشيد: پيش تر نشوكه اين خشت مرا چنان كند كه خوره هنوز با تو نكرده است.

مرد نقابدار: (فانوسي از گِل ديوار به دست مي گيرد؛ چنان كه هيكلي را چراغ سر و صورت باشد.) تو اكنون مرا زوجه اي و من از تو به قاضي شكايت مي برم كه تمكين نمي‏كني.

خورشيد: و من از قاضي به خدا شكايت مي برم كه زني به كابين مهربان درآمده را هر شام به كابين نامهرباني مي فرستد.

مرد نقابدار: قاضي از خدا نمي ترسد، من از مرده مردم. ما هر دو را اين اسباب معيشت است.

يك صدا: (كه معلوم نيست از كجاست.) به سياست نشو، سياست مي شوي مردك!

مرد نقابدار: عذر تقصير سردار.

خورشيد سخت متحير و اميد از كف داده . مرد نقابدار مي غرد و به گوشه اي از غسالخانه مي رود و طاق شال از مرده اي برمي دارد و بر سنگ برآمده اي كه مردگان بر آن شستشو دهند، مي اندازد و از ابريقي آبي مي پاشد، شتك وار.

مرد نقابدار. : گلاب است كه بوي سدر وكافور برود. (و ظرفي خرما از گنجه اي بيرون مي كشد و روي طاق شال مي گذارد.) اين خرماست. (و از جيبش نان وحلوايي بيرون مي كشد، رو به خورشيد.) شامي و شويي و خواب خوشي و خلاص. صبح فردا تو را خوفي نيست. زنان را تو بشوي و نيم از مزد بردار.

مصمم به سمت خورشيد مي رود وچادر او را مي كشد. خورشيد كلوخ بر سر خويش مي كوبد؛ وامي رود و به اطراف مي پاشد. مرد نقابدار دريچة گنجه را مي بندد ودر دامن خورشيد مي آويزد و او را بر سنگ برآمده چون سفره اي پهن مي كند. مرده اي در تابوت مي نشيند. همان سردار فاتح چادرسراي خان كُرد است.

سردار: چه ساعتي است؟

مرد نقابدار: بخواب سردار. هنوز تا نيمه شب دانگي مانده است.

سردار: آخر گرسنه ام.

مرد نقابدار قفل غسالخانه مي گشايد. دو حاجب بر درگاهند. داروغه از ميان حاجبان تعظيم مي آورد.

داروغه: شام سردار حاضر است.

دوحاجب مجمعي مي آورند برطبقي كه از آن بخار طعام بلند است. سردار كه تپانچه‏اي در دست دارد، خود حجاب از مجمع شام كنار مي زند. بخاري فزونتر به هوا برمي‏خيزد.

سردار: (با لرزش) آه از سرما . . . من اين خوف از گور، به گور مي برم . . . (رو به مرد نقابدار) اين بار چندم است؟

نقلِ رخِ خورشيد: مرد نقابدار عرض كرد سي و ششمين شب سه شنبه. سردار فرمود چند بار مانده؟ عرض شد الا اين يكي، سه شب سه شنبه ديگر. سردار فرمود اين دوا هيچ افاقه نكرد و كابوس مرگ از رويايش نمي رود و اگر هنوز مراسم غسل وتدفين مكرر مي كند، بدان خاطر است كه اجر مراسم پيشين محفوظ بماند. سردار شام خورد و مرد نقابدار او را بر سنگ برآمده غسل داد. پنبه به يك چشم و دوگوش و دهان فرو برد و كفن كرد و در تابوت گذاشت و سربازان او را به سراي سكوت تشييع مي كردند و من از ترسِ تنهايي، سايه به سايه برعقب ايشان همي شدم.

 

سراي سكوت، شب.

جوخه اي از سربازان به تشييع سردار مي روند. پيشاپيش جوخه طبل ريز و درشت. مرد نقابدار بيل بردوش و كلنگ بردست از پي جوخه، و خورشيد از پي تابوت. سردار سر از تابوت بيرون كرده از لاي كفن تشييع جوخه را مي پايد و از سرما مي لرزد و تپانچه بر سينه مي فشارد.

 نهايت كار: تابوت بر زمين. سربازان به احترام. گوركني تمام. سردار در گور. تلقين. لحد. و خاك در گور سردار. سردار احساس خفگي مي كند و تپانچه مي كشد. و چنان چون مرده اي مسلح در پي جان زندگان مي گذارد. سربازان هريك از خشم و خوف سردار به سويي گريزانند.

سردار: در اين سر هنوز سوداي سرداري است. (تپانچه روي شقيقه سربازي به زمين خورده مي گذارد.) اين سر، سرخوشي ناكرده از دنيا برود؟! (سربازان ترسان گرد سردار حلقه مي زنند. سردار تپانچه روي سر سرباز ديگري مي گذارد.) اين سر، چه اندازه مي ننوشيده مي گذارد، اگر از دار دنيا برود سرباز؟!

سرباز 1: (حرمت مي گذارد.) سر سردار سلامت!

سردار نظر به روي خورشيد مي كند. تپانچه رو به مرد نقابدار مي برد.

سردار: اين سر چه اندازه بي بي به نكاح نبرده و از دار لذت مي رود سرباز؟

مرد نقابدار: پيشكش سردار باشد آن كيسة زر كه به كابين اين بي بي دادم.

سردار: دوكيسه زر به او بدهيد.

داروغه: خوره ارزاني ات باد كه اين خدعه سي بار مكرر كرده اي و سردار به خود نيامده است.

دوكيسة زر به او مي دهند. سربازان سردار را جامة سرداري مي پوشانند.

سردار: من از خوف مرگ، به مي و محبوب مي گريزم.

نقلِ رخِ خورشيد: هركجا كسي از چيزي به من مي گريخت. خان كرد، از پيرانه سري؛ كاتب جريده بغداد، از حقارت شكست جنگ هاي نرفته؛ مرد نقابدار، از خوره و سردار، از مرگ؛ ومن از همه و هر چيز، به مهربان؛ كه نمي آمد. به مرگ، كه نبود. به خداي كعبه كه همي نمي نمود.

ادامه دارد....

Author: **
Published date: Wed, 01 Aug 2007 10:29:00 GMT
Link: http://banafsheh_irani.persianblog.irpost/9


*سلام بر خورشيد* نوشته محسن مخملباف ///////

چشمه سار، روز.

زنجير پاي خورشيد در دست كاتب. اورا به سوي چشمه سار مي برد. خورشيد دلو در دست، آلوده البسه و سيه روي از دوده ، در پي كاتب روان. دختركاني كوزه بر سر و دوش از سوي چشمه باز مي گردند. سگ در قفاي كاتب موس موس مي كند.

كاتب: (به طعنه) كلامي در جرايد بغداد از اين كلب آستان نياورده ام و اين چنين وفادار است چرا اين اندازه بهر حريت نسوان قلم مي زنم و بي وفايي مي بينم؟! (رو به خورشيد مي گردد.) در چه خيالي، خام دختر؟!

خورشيد: در خيال گريخته مهربان؛ خداي مهربان؛ كه مرا نيست لابد و اين همه نامهرباني هست.

كاتب: بي خيال! مرا درياب و اين چشمه سار و بيد مجنون را . (و كفي در آب مي‏برد و به لب مي چشد.) مورمورت خواهد شد! كفي بنوش!

خورشيد پاي در آب مي نهد. تصوير لرزاني از او در آب چشمه زير سايه بيد. كاتب از نوشيدن كف دستي كه دوباره به آب برده ، باز مي ماند.

كاتب: (به هيجان آمده) اين چشمه سار همه ترا، آب تني شيرين قصه ها همه مرا.

سگ از حسودي بالاي درخت مي پرد، غران. خورشيد به لج از چشمه بيرون مي رود، نالان. كاتب زنجير مي كشد، شادان. اينك اين خورشيد تا زانودر آب. شاخه اي از بيد بر موهاي او. دختركان قالي شوي، بساط خويش پس پس عقب مي كشند، اما نمي روند و در گوش هم به نجوايي، خنده اي، قصه را پي مي گيرند. خورشيد پا به كف چشمه مي كوبد تا گل آلود شود و از نگاه كاتب محجوب بماند.

كاتب: به آب شو، مه روي سيمين ساقِ سنگدل. نقدينگي اوصاف و گنجينة لفظ و لغات من از وصف تو ته كشيد و سود توحاصل نشد سركش!

زنجير مهار خورشيد، به درخت. دلو از آب چشمه و تلألو نور، لبالب. تصويرهاي كند: از هر دلو آب كه كاتب مي پاشد، خورشيد را نفس تنگ      مي آيد و فريادي مي كشد كه چون خود تصوير كند است. شتك آب بر دختركان قالي شوي؛ كُند. عقب مي كشند؛ كند. سگ چو بختك از تصوير بيد بر تصوير خورشيد مي جهد؛ كند. خورشيد در آب چشمه غوطه مي خورد و چنان است كه لحظه اي ديگر غرق شود؛ كند. كاتب چون ناجي به نجات مي رود؛ كند. دختركان از حاشيه چشمه كوزه بر سر و قالي بر دوش مي گريزند؛ كند. كاتب با دلو بر سر خود و سگش آب مي ريزد.كندي تمام ، تندي دوباره به باد؛ باد در علفزار. سگ از جلو پارس كنان،كاتب از ميان خشمگين و دوان، خورشيد چون دختركان . اكنون پاك و پاكيزه از آب چشمه سار و از آفتاب چو خورشيد آسمان. به چاهي مي رسند. كاتب مي ايستد. سگ راه رفته را باز مي آيد و رو به خورشيد پارس مي‏كند. خورشيد گويي از حمله اي يا وهم    خدعه اي عقب مي كشد.

كاتب: زن و اژدها هر دو در خاك نِه

جهان پاك از اين هر دو ناپاك به.

و دلو به چاه فرو مي كوبد.

چهار سوق، روز.

فروشندگان وصاف قماش خويش. وكيل بر كرسي در ميانة ميدانچه. مشتري نقابداري كه بر جهاز جملي نشسته بر سر خيرالنساء چانه مي زند. كاتب ميانة زنجير مي كشد و سگ و خورشيد با خود از پس مي آورد.

كاتب: اين غزل تو را، آن قصيده مرا. (پاي خورشيد از قفل زنجير رها مي كند و پاي خيرالنساء به زنجير مي كشد.)

وكيل: سرانه مي طلبد. درهمي، ديناري، به كرامت شيخ.

كاتب: سبك اگر باشد، قَبِلْتُ.

وكيل: (به خيرالنساء) لبيك بگو خيرالنساء ؛ بختت گشود؛ خير پيش! (رو به كاتب) اين يكي را پس نمي گيرم شيخ. خوب همه جايش ورانداز كن. (قوزك پايش را به گودي عصا چون پاي اسبي كه به نعل كشند، بالا مي آورد.) مردانه و زبر است، دبه نياوري! (با عصا به گونه اش مي زند كه خيرالنساء از درد آه مي كشد و دندآن هايش هويدا مي شود.) لنگ، خديمه، از عقل و دندانش تهي است، دبه نياوري ! (خيرالنساء را به ضرب عصا مي چرخاند.) ظاهر و باطن؛ اما راهوار، منديمه، نفيسه.

وكيل وكاتب و مرد نقابدار بر سر قيمت و سرانه افزون به چانه مشغولند و سكة ريز و درشت بدل مي كنند كه خيرالنساء در گوش خورشيد نجوا مي كند.

خيرالنساء : زنان جملگي به اول مشتري رفتند، الا من. و تو اول زني كه به دبه پس مي آورند. مرا آداب آزردگي مردان بياموز كه عمري جز اطاعت ايشان نياموخته ام.

خورشيد: من صورت آلودم تا سيرت نيالايم.

مرد نقابدار خورشيد را به مهار جمل كمند مي كند ودر پي خويش از دل مردم بازار مي‏برد.

نقلِ رخِ خورشيد: مرد نقابدار مرا با خود به بيتي برد، غريب. فرشش، همه طاق شال؛ تختش، همه تابوت؛ بويش، همه سدر و كافور و مردگاني در آن، همه چشم بازمانده به دنيا. مرد نقابدار به دلِ انگشت، پلك ايشان همه مي بست و نمي شد. من از خوف جيغ مي كشيدم. (تصويري از خورشيد جيغ كشان.) و شد آن هنگام كه مرد نقابدار نقاب از چهره همي دركشد.

ادامه دارد ....

 

Author: **
Published date: Wed, 01 Aug 2007 10:28:00 GMT
Link: http://banafsheh_irani.persianblog.irpost/8


*سلام بر خورشيد* نوشته محسن مخملباف //////

چهارسوق، روز.

بازاري براي همه جور قماش. دكانداران متاع خويش به فرياد وصف مي كنند و خريداران، كالا و نرخ سبك و سنگين مي كنند. در ميدانچه مانند چهارسوق، زنان را به حراج گذاشته اند و مردم بازار دندان هاي ايشان شمرده يا قوزك پا اندازه مي كنند. زنان نقابي از تور به صورت آويخته اند.

مشتري: (به شكم برآمدة قمر خاتون مي نگرد.) چند شكم زائيده اي؟

قمر: سه شكم. اولي دختر، دومي دختر، سومي دختر!

مشتري: دختر زا را حريف نيستم، گويي دو زن در هم شده باشند.

خيرالنساء: ياوه گو ما زنيم و دختر مي زاييم. نه چون تو گاوميش مردي سبكسر. شوي ما اگر زنده بود تو را به جاي زين به يابويش مي بست.

وكيل: (با چوبدستي بر سر خيرالنساء مي زند.) مشتري مي گريزاني خيره سر! درشتي به اندازه كن، مليحانه، نوبرانه. (با فرياد) الف ليله و الليل. مقبول، مليح، خاتون!

داروغه اي سر مي رسد. پيرانه سر و ترشرو.

داروغه: از شما دختركان كدام به اكراه شوهر مي دهند؟

خورشيد: ما همه را .

زن ها سر به چپ و راست تكان مي دهند كه نفي كرده باشند. خورشيد حيرت مي كند.

داروغه: سخن از جانب خويش گوي، كه جرم تهمت در عدل خليفة بغداد هشتاد تازيانة دردناك است.

وكيل: (مشتي اوراق از پر شال درمي كند.) اين جاي انگشت اوست. (دوباره انگشت او را جوهري مي كند و با اثر قبلي مقابله مي كند.) مرا وكيل بلا عزل خويش كرد تا او را به شوي دهم و طلب خويش تسويه كنم. يك كيسه زر دادم تا او را از كنيزي آزاد كردم.

داروغه: (رو به خورشيد) همراه من به محكمه بيا تا تعزير شوي.

وكيل: از او گذشتم. چه كنم داروغه، او اكنون مال التجارة من است و من از مال خود شاكي نيستم.

داروغه: عدالت از او شاكي است. (رو به خورشيد) برويم.

وكيل درهمي در دست داروغه مي گذارد تا برود، نمي رود. ديناري علاوه مي كند، مي رود. مردي مي آيد خوش جامه و ادا و خوبروي، كه عينكي بر يك چشم دارد. او كاتب يكي از جرايد بغداد است.

كاتب: يا اب القوّاد با دختركان نجوا مجاز است؟

وكيل: اين جا تا نقدي ندهي، بضاعتي نستاني! لاف بسيار شنيده ام. درمي چند بنماي تا روي از دختركان بردارم.‌ (به فرياد) دلارام، گلندام، مليح، مهوش!

نقلِ رخِ خورشيد: او درمي بنمود و ديناري بداد و روي از ما گشود و نظر در هر رويي به رويي كرد آشنا و غريب. اما دندان هاي ما را نخواست بشمرد و قوزك پاي ما را نخواست اندازه كند. چشم هايش را بست و به سخن ما گوش فرا داد تا محزون ترين سخنگو را طالب شود كه طبع شعر او فزوني گيرد و نثر او قوام.

 

حجرة كاتب، شب.

دري به حجره اي مهجور گشوده مي شود و خورشيد وكاتب در آستانه آن هويدا مي‏شوند. سگي به زنجير بسته بر تخت ميانة حجره براي كاتب پارس مي كند.كاتب از در به درون مي آيد و پايي بر سر او مي مالد.

كاتب: آرام غزال، غزل آوردم. (به نيش پايي در از پسِ خورشيد مي بندد.) كاتب، قلم به شهرت، شهره گي به جيفة دنيا، جيفة دنيا، به اين حجره موريانه زده داد، كه آب اين جا باشد، نان آن جا، مطبخ آن سو، آبريزگاه اين سو و تختخواب ميانة اين هر چهار، كه هركجا خوابم ربود، ميانة راه نمانم. و اين غزالِ كلب آستان، ساعت شماطه دار تا از اوقات آدميان بيش از اين عقب نمانم. بنشين خاتون.

و خود روي تخت مي لمد و زنجير از پاي سگ باز مي كند كه برود و پاي خورشيد به زنجير مي بندد. سگ از زير در بيرون مي خزد. خورشيد متحير اين مكان غريبه است.

كاتب: جسارت نباشد خاتون. مقام زن در كلام كاتب، مقام مرد است بالمناصفه. اما در حجره و بيت همان به كه مرد سرور باشد و زن كلفت و معشوقه و ساقي. و اگر شوي كاتب بود، افزون بر آن منشي تندنويس؛ كه از خيال كاتب جا نماند. كتابت مي داني؟

خورشيد: شكسته بسته، چيزي.

كاتب: كفايت نمي كند. (پشت رحل تحرير مي نشيند و خامه بر مي گيرد.) پس خانه از غبار بروب و غذا به مطبخ طبخ كن و قصة خويش روايت كن كه كاتب حامي شما نساءالعالمين است و حريت خويش از بهر حريت شما از كف مي دهد.

خورشيد به جارو و دستار همه جا را مي روبد و غبار مي گيرد. حالا در هيئت خدمه هر آن مشغول كاري است. غذا طبخ مي كند، جام و جامه   مي شويد و شيشه به هاي دهان پاك مي كند و در عين حال راوي است.

خورشيد: من زني رويا گريخته و دست از اميد شسته ام. قطاع الطريق مادرم را ربودند.

كاتب: «حراميان» در لفظ خوش آهنگ تر از «قطاع الطريق» است.

خورشيد: (دوباره به كاري مي رود.) محبوبي داشتم مهربان و پدري مهربان تر. به قصد خداي خانه مي رفتيم تا در كنار مقام ابراهيم . . . (بغضش مي گيرد.) خاك برايش خبر نبرد تا بداند حاليا خورشيدش خار و زار در مقام كنيز كلفتان است. حرامي مرا از مهربان ربود و حرامي از حرامي و اكنون چون متاعي بي بهاء ، گو ثمني بخس، در حجره كاتبي كه از روي روياي من امثال الحكم و چهل طوطي و كليله و دمنه مي نويسد.

كاتب: هزار و يك شب غزلوار!

خورشيد: (از شرم سر به دو دست سياه از دوده مي گيرد!) اين كتاب در خانه داشتيم، ورق زدم اما از حيا نخواندم؛ تا خود قصه اي از آن كتاب شدم.

كاتب: در راه گفتي كه خان كرد تو را كرد سوگلي حرمسرا؟

خورشيد: حرمي نبود، چادرسرا. (چهره از دو كف بيرون مي كشد. سياه است.) وقتي اسب ها بي صاحب برگشتند، زنان خانه و اسباب خويش به يغما بردند.

كاتب: