Viewing The "http://neginedarya.persianblog.ir/rss.xml" as HTML
Note:The Content Below Extracted From The Requested URL From You
And We Are Not Responsible About The 3rdParties Contents

ماه در آب
اسباب‌کشی ...

می‌خوام از پرشین‌بلاگ اسباب‌کشی کنم.... آخه دیگه خسته شدم که هرچند وقت یکبار بازی درمی‌یاره. کل وبلاگمو از اون روزهای اول برداشتمو به بلاگفا منتقل کردم. از دوستای گلم دعوت می‌کنم به خونه جدید عشق من و بابایی به این آدرس تشریف بیارن... خوشحالمون می‌کنین ...   

آدرس : «  http://mahdarab.blogfa.com  »

Author:
Published date: Wed, 08 Aug 2007 18:18:00 GMT
Link: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=neginedarya.persianblog.ir&postid=7186949


مادرم ، روزت مبارک ....

من و دخمرم ديروز مهمون بابايي بوديم با يه عالمه پفك و ... كه مثلاً نبايد مي‌خوردم ولي خوب نشد ديگه.... ديروز به بابايي زنگ زدم كه يه پفك و يه پف‌فيل بخر.  عليرضا هم يه عالمه خريد. البته از اين يه عالمه همشو نخورديماااا... نصفشو خورديم...  و نتيجه اينكه ديشب هم ني‌ني عين چي تو دل من شنا مي‌كرد و كلي مشت و لگد خوردم. چند روزيه كه عليرضا سعي مي‌كنه كه زودتر به خونه بياد تا من و دخمرمون تنها نباشيم. وقتي بابايي پيشم هستي يه دنيا روحيه مي‌گيرم. كلي با هم حرف مي‌زنيم و مي‌خنديم و تازه ديشب هم چند دست تخته نرد بازي كرديم كه اولش من و ني‌نيم برديم ولي بعدش بابايي دو بار منو مارس كرد و اينكه هر دومون به بابايي باختيم.... البته بگماااا بابايي من و ني‌ني ملاحظه‌تو كرديم.  راستی اسم دخمرمو پیدا کردم... با مشورت با علیرضا فعلاْ سکرته ...خلاصه اينجورياااا...

فردا روز مادره ... راستش هنوز براي مامانم هيچي نگرفتم ولي انشاءالله امشب براش مي‌گيرم. داشتم به اين فكر مي‌كردم مادر خوب بودن چقدر سخته و چقدر مادرم رو اذيت كرديم و هنوز هم همينطوره كه مشكلاتمون با بزرگ شدنمون براش بزرگتر مي‌شه... وقتي بچه‌ايم خورد و خوراك و پوشاك و درس و ... وقتي هم بزرگ مي‌شيم نگران آينده ، زندگيمون و ... ولي با همه‌ي سختيها باز هم عشقش رو به تك تك ما هديه مي‌كنه و مثل شمع ، وجودش رو براي ما مي‌سوزونه ... بعضي وقتها با خودم فكر مي‌كنم؛ چطور مادري مي‌شم ؟؟؟ چقدر تحمل و صبر دارم ؟؟؟ مي‌دونم كه مادر شدن خيلي شيرينه، خيلي... هنوز كه به دنيا نيومده تا برام شيرين‌زبوني كنه ، قلبم براش مي‌ره... امسال اولين باره كه من هم از بچه‌م هديه مي‌گيرم... وجود خودشو ... حس و حركتش ...  

خدايا مواظب همه‌ي مادرهاي مهربون دنيا باش.... مواظب مادر من هم باش. نگهدار فرشته‌ي مهربوني ما باش. خداي مهربونم ، كمكمون كن بچه‌هاي خوبي براي مادرم باشيم.

  «مادر روزت مبارك»  

                      عشق مادر ...

Author:
Published date: Wed, 04 Jul 2007 18:06:00 GMT
Link: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=neginedarya.persianblog.ir&postid=7095204


صدای خنده ی کوچيکت ...

دو هفته‌اي مي‌شه كه ديگه سركار نمي‌رم. عليرضا هم خيلي بهم كمك كرد كه روي تصميمم استقامت كنم. الان هم خوشحالم كه نمي‌رم.  پنج‌شنبه‌اي كه گذشت؛ من و عليرضا و مامانم رفتيم براي دخمره خوشگلممممم لباساي كوچولو سفيد صورتي با يه عالمه وسايل ديگه خريديم.  دست عليرضاي من درد نكنه. هم يه عالمه پول خرج كرد و هم كلي خسته شد. وقتي لباساشو مي‌بينم ، دلم مي‌خواد بغلشون كنم. بوي ني‌ني‌مو مي‌دن. تا حالا چندبار بازشون كردم و جلوم چشيدم. چقدر قشنگن. صورت كوچولو، دستاي كوچولو، پاهاي نازش .... دلم مي‌خواست اين چند ماه باقي مونده زود مي‌گذشت ... ديشب بابايي با تلفن صحبت مي‌كرد؛ يهو دوباره اون حس تنهايي سراغم اومد... نمي‌دونم چرا بعضي وقتها اينجوري مي‌شم. مي‌ترسم... اومدم سراغ وسايلت ... لباساي كوچولوي نازتو بو كردم، بوسيدم... يهو اشك توي چشمام پر شد... چقدر كوچيكي ... چقدر پاكي ... چقدر معصومي مامان...  اشك بي‌اختيار مي‌اومد. كلي فكر كردم. خدايا كمكم كن ... همش نگرانم... نگران بچه، نگران عليرضا... وقتي بابايي آروم بغلم كرد سرمو روي سينه‌اش گذاشتم كلي اشك كه انگار منتظر بيرون اومدن از چشمام بودن، سينه‌ي عليرضارو خيس كرد... بابايي هي مي‌پرسيد چي شده؟ چرا گريه مي‌كني؟؟!!! اما خودم هم نمي‌دونستم چرا اين حس و داشتم. چي بگم. خلاصه ني‌ني‌گولوي مامان؛ اينجوريا...

امروز بعد از 6 ماه با ريحان حرف زدم . خيلي خوشحال شدم كه توونستم باهاش صحبت كنم. اونم ني‌ني‌دار شده . مباركش باشه.

تو زندگيي ...

Author:
Published date: Sat, 30 Jun 2007 18:06:00 GMT
Link: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=neginedarya.persianblog.ir&postid=7051285


بازم منم؛ با يه عالمه دير اومدن ....

سلام، سلام ... بابا طلسم شكست و بعد از سه ماه سروكله مژده گلي پيدا شد. مي‌بينم كلي دلتون برام تنگ شده بود ... منم خيلي دلم براي همه‌تون تنگ شد.  نمي‌دونم براي چي دستم به نوشتن نمي‌اومد. هربار هم كه عليرضا مي‌گفت چرا نمي‌نويسي ؟؟؟!!!! مي‌يومدم كه بنويسم اما مغزم قفل مي‌كرد ... خلاصه ننوشتنم علت خاصي نداشت اگه نگرانتون كردم ؛ معذرت مي‌خوام. من و بابايي و دخمرمون خدا رو شكر خوبيم ...   

اين چند وقت مثل برق و باد گذشت اون هم با يه عالمه اتفاقات جور و واجور ... كه جديدترينش كه مال ديروزه ، سونگرافي ني‌ني بود. خيلي روز خسته كننده‌ي بود. آخه از ساعت 1 تا 6 بعدازظهر توي مطب براي نوبت دكتر نشسته بودم... بابايي هم جلسه داشت و تنهايي زمان برام دقيقه دقيقه مي‌گذشت.  خلاصه يه دكتر بداخلاق كه با يه من عسل هم نمي‌شد خوردش رو نيم ساعت تحملش كردم... تازه ني‌ني رو هم بهم نشون نداد و آخرش با 70000 هزار تومان پولي هم كه گرفت يه CD خشك و خالي هم بهمون نداد.  خلاصه معلوم شد كه ني‌ني‌مون دخمره با موهاي دوگوشي خوشگلش ... .     خدارو شكر مواردي كه از سونگرافي مي‌شد تشخيص داد ، همه سالم بود. براي اسمش هم داريم فعلاً انتخاب مي‌كنيم البته عليرضا يه فرهنگ نامها خريده كه طبق نژادپرستي كه داره ؛ موارد دلخواهشو تيك بزنه... ديگه اينجوريا ...

اتفاق ديگه اينكه 4 ، 5 روزه كه از كارم استعفا دادم ... اولش تصميم‌گيريش خيلي سخت بود . همه‌ي كارهاي زندگيم تعطيل شده بود. اينقدر كارهام زياد بود كه تحملم به صفر رسيده بود. از ساعت 7 صبح تا 6 بعدازظهر اون هم با حقوق جانانش... تازه با خودم فكر كردم نمي‌توونم اين موجود كوچولورو كه وجودش بهم وابسته‌ست چيزي حدود 10 ساعت تنها بذارم. براي كارم خيلي زحمت كشيدم ولي فكر كنم داشتنش ارزش اينو نداره نفهمم بچه‌م چه جوري بزرگ شد و نتوونم در كناربابايي از بزرگ شدنش لذت ببرم و علت بزرگ ديگه اينكه احساس كردم شخصيتم داره زير سؤال مي‌ره و فعلاً تعطيلش كردم تا بتوونم براي يه كار مناسب برنامه‌ريزي كنم ...

اتفاق بعدي كه حدود يك ماه پيش بود شيرينكاري عليرضا بود... بابايي عمل جراحي كه قبلاً در موردش گفته بودم رو بدون اينكه به من خبر بده انجام داد... اينقدر كارهاش رو با برنامه‌ريزي انجام داده بود كه من شك نكردم... يه چيزهايي حس كرده بودم ولي فكر نمي‌كردم بدون اينكه به من بگه اينكارو بكنه. بعدازظهر روز عمل به موبايل من زنگ زد و فهميدم عمل كرده... داشتم سكته مي‌كردم و از اينكه توي اون لحظه پيشش نبودم نمي‌توونستم خودمو ببخشم. مگه من يه بابايي بيشتر دارم ؟؟؟!!! توي مسير راه بيمارستان تا برسم همش خودمو فحش مي‌دادم كه اين به خاطر اينه كه حواسم به زندگيم كم شده و بيشتر خودمو به خاطر داشتن اين كار آشغالم ناسزا گفتم... توي راه انگار ثانيه‌ها منو مي‌خوردن... وقتي عليرضا رو روي تخت بيمارستان ديدم همه‌ي اتاق دور سرم چرخيد شايد ندونه كه چقدر دوستش دارم ... و شايد تا اون لحظه خودم هم نمي‌دونستم كه اينقدر دوستش دارم و بهش وابسته‌م... زياد هوشيار نبود و يكم برام حرف مي‌زد و بعد خوابش مي‌برد... وقتي نوازشش مي‌كردم با خودم مي‌گفتم : من خيلي بدم ...ازت غافل شدم. شب خونه‌ي خاله‌م موندم و تا صبح نتوونستم بخوابم. يك لحظه صورت عليرضا از جلوي چشمام نمي‌رفت. دلم براش يه عالمه تنگ شده بود... توي اين سه سال اين تنها شبي بود كه پيشم نبود... خدارو شکر الان حالش خوبه... خدايا هميشه مواظب عزيزم باش. هميشه ... هميشه... بابايي ما حالا دو نفريم كه به وجودت وابسته‌ايم و بهت نياز داريم.   

راستی بابایی فردا چه روزیه؟؟؟؟  یادت می‌یاد ؟؟؟ سه سال پیش ... من یادمه ... یه عالمه هم یادمه .... اولین باری که علیرضامو دیدم ... فدای چشمهای مهربونت بشم...  خدا جونم؛ مواظب زندگی کوچولوی ما باش.... آمین ....

Author:
Published date: Mon, 25 Jun 2007 02:24:00 GMT
Link: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=neginedarya.persianblog.ir&postid=7025604


سال نو مبارک ...

سلام، سلام .... من اومدم اما تنبل خانم باز دیر اومد...  

چند روزیه که من و علیرضا و نی‌نی به دیار بابایی اومدیم و الان هم از خونه‌ی پدری علیرضا توی اینترنت اومدم تا بیشتر از این بدقولی نکنم. اینجا هنوز هوا سرده ولی بوی بهار یواش یواش می‌یاد. برعکس تهران که جوونه‌ها کم کم باز شده ؛ درختای اینجا هنوز خوابن. این اولین سفر نی‌نی کوچولوی تقریباْ با ۴ سانتی‌متر قد، ماست. قبل از اینکه به مسافرت بیایم پیش دکتر رفتم . من و علیرضا قلب کوچولوش رو از تو دستگاه دیدیم که مثل چشمک زدن تند تند می‌زد... از اون روز انگار من و بابایی بیشتر وجودش رو باور کردیم.    اینجا هم همه خوشحالن که مامان بزرگ، عمو، عمه و ... می‌شن. دیگه اینجوریا.... راستی دیشب مامان شوشو سمنو پزون داشت و من هم یاد گرفتم ولی سخت بوداااااا.

خدای مهربونم یک سال به همین سرعت گذشت. انگار همین دیروز بود که سفره‌ی کوچولوی هفت‌سینمون رو دوتایی چیدیم. عین باد رفت و تموم شد. خدا جونم! آرزو می‌کنم امسال هم سال برکت و خوشی برای زندگی کوچیک ما و همه‌ی عزیزانم باشه. خدایا ... مثل همیشه با مایی... همیشه هستی... مثل همیشه مواظبمون باش. بنده‌ی کوچیکتو فراموش نکن. من، علیرضا و بچه‌ای که هدیه‌ی تو به ماست لحظه لحظه بهت نیاز داریم...

خدای بزرگم! یا مقلب القلوب و الابصار ... یا محول الحول والاحوال... حول حالنا الا احسن الحال...

« سال نو مبارک »

Author:
Published date: Sun, 18 Mar 2007 16:18:00 GMT
Link: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=neginedarya.persianblog.ir&postid=6445377


برف ...

چه زود اسفند ماه شد، ماه من . . . امروز چه برف قشنگي اومد و چقدر هوا يهو سرد شد اما حيف كه رو زمين ننشست تا شايد ... شايد ... شايد ... دلشون براي ما بسوزه و تعطيلمون كنن !!!!!  

بابايي گل من؛ دلم مي‌خواد بيشتر پيشم باشي، مي‌دونم كه الان مي‌گي ماماني من؛ من مسوؤليتم بيشتر شده. چه كنيم ديگه ... راستي عليرضاي عزيزم؛ از گوشي قشنگي كه به مناسبت مامان شدن برام خريدي ، ممنون. امروز توي دفتر كارم چند دقيقه‌اي جلوي پنجره نشستم تا باريدن برف قشنگ و سفيدي كه تند تند و ريز ريز مي‌باريد نگاه كنم. به روزهاي قشنگي كه با تو شروع و لحظه‌هاشو با تو تقسيم كردم ؛ فكر مي‌كردم .... من اين لحظه‌هارو مي‌پرستم چون از تنهايي كه به دور خودم كشيده بودم ، بيرون آوردي و با همه‌ي سختيهايي كه توي زندگيت كشيده بودي بهم ياد دادي كه بلند بخندم و دنيارو زيبا ببينم. دوستت دارم عزيز مژده ... دلم مي‌خواد هميشه بخندي و مثل هميشه با اون چشمهاي مهربونت بهم انرژي بدي. تو در سخت ‌ترين لحظه‌ها لبخند مي‌زني و مثل هميشه محكم ايستادي و دستم رو مي‌گيري.... دو هفته‌ي پيش روزهاي پر استرسي براي ما بود . تو كمكم كردي كه با توكل به خدا آروم بشم و دوباره بايستم ...  

خدايا شكرت كه همه چيز به خوبي گذشت. خداي مهربونم؛ تو تنها كسي هستي كه مي‌دوني اين عشق و زندگي رو با سختي زيادي به دست آوردم و قدرشو مي‌دونم.... تو همه‌جا با من بودي و هستي ... مواظب زندگي كوچيك ما باش. مي‌دونم كه هستي... خداي مهربونم؛ روزي هزار بار شكرت مي‌كنم كه با مني ...

خدا جونم، يه روزهايي فكر مي‌كردم پس من چي؟؟!!! مگه من بنده‌ي تو نيستم ؟؟!!! مگه جز اينه كه يه زندگيه كوچيك و گرم مي‌خوام... يادته خداي بزرگم؟؟؟ يادته كه بهم گفتي فقط توكل كن ؟؟!! حالا منم ... همون بنده‌ي كوچيكت كه با همه‌ي وجودم شكرت مي‌كنم و دوستت دارم...

راستي من و عليرضا هنوز به توافق كامل نرسيديم كه ني‌ني شبيه كدوممون باشه ولي عليرضا دستور داده كه بايد شبيه خودش بشه. اينم يه حرفيه ... ولی باید فکر کنم ...  

 

Author:
Published date: Wed, 28 Feb 2007 00:42:00 GMT
Link: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=neginedarya.persianblog.ir&postid=6322446


روز عشق ...

من و تو با يه دنياي ديگه ... عليرضا چقدر اين دنياي جديد رو حس مي‌كني؟؟ برات رنگه صورتيه ؟؟ بابايي من يكم مي‌ترسم. اون لحظه كه از خواب بيدارت كردم و از وجودش برات گفتم. تنم از شادي مي‌لرزيد. با تعجب نگاهم كردي ولي خوب كه از خواب بيدار شدي برق نگاهت بهم آرامش داد. گرمي آغوشت همه‌ي شادي قلبت رو بهم هديه كرد. مي‌دوني عليرضا، جسمش رو حس نمي‌كنم اما چشماي قشنگشو مي‌بينم كه از اون بالا كه توي آغوش خداست و من و تو رو مي‌بينه و خدا براش از من مي‌گه، از تو مي‌گه و با ما بودن رو بهش ياد مي‌ده ....  تو آرزوي كوچيكمون و شيرين‌ترين هديه‌ي خداوندي براي من و بابايي هستي ... صداي ضربان قلبت رو هنوز نمي‌شنوم اما هر لحظه صدايم مي‌كني انگار مي‌خواي وجود كوچيكت رو ببينم...

خداي مهربونم؛ به خاطر همه‌ي نعمتهايي كه به من دادي شكرت. خداي بزرگم؛ مواظب همه‌ي عزيزاي من باش. مي‌دونم كه هستي... عليرضاي عزيزم؛ مثل هميشه مواظبم باش ، مراقب ما باش. تموم قلبم مال تو ، تموم عشقم براي تو... دوستت دارم عليرضاي من.

 

Author:
Published date: Thu, 15 Feb 2007 00:11:00 GMT
Link: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=neginedarya.persianblog.ir&postid=6233129


عليرضای من؛ تولدت مبارک...

می‌دونم که امروز محرم شروع شده ولی نمی‌توونم قشنگترین لحظه‌ی زندگیمو تبریک نگم.امروز ، روز تولد بابايي منه. عشق منه، زندگي منه ، روح منه ، عزيزترين عزيز منه . . .   . برات توي روز تولدت بهترين آرزوها رو دارم. دلم مي خواد هميشه موفق باشي. خداي مهربونم ؛  پارسال اين موقع يادته عليرضا؟چقدر زود گذشت . این سومین سالی که می‌توونم تولدتو جشن بگیرم. هنوز هدیه تولد بابایی رو نخریدم بهش گفتم که زودتر بیاد که بریم بگردیم ولی می‌خوام ببرمش و با سلیقه‌ی خودش اون چیزی که مورد نظرمه ، انتخاب کنه. علیرضا! وقتی توی چشمام نگاه می‌کنی مثل يه کشتی می‌شم که داره توی نگاهت غرق می‌شه. هميشه برام بوی عشق می‌دی، بوی محبت. تا هميشه گرمای آغوشتو می‌خوام. می‌خوام هر لحظه‌ام با تو باشه. روز تولدت يكي از روزهاي قشنگيه كه خدا بهم هديه داده. بهترين هديه‌اي كه توي اين دنيا مي‌توونست بهم بده و ازش مي خوام كه بهم كمك كنه عشقم رو با همه‌ي وجودم بهت هديه كنم. شايد بعضي وقتها عصباني بشم اما توي دلم هيچي نيست. خيلي دوستت دارم بابايي گلمممممم ؛ اونقدر كه نمي توونم اندازه‌اش رو برات بگم. دلم مي‌خواد هميشه بخندي و سالم باشي.

                                 

Author:
Published date: Sun, 21 Jan 2007 21:38:00 GMT
Link: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=neginedarya.persianblog.ir&postid=6117090


شکر...

پنج شنبه‌ي پيش مراسم بله برون خواهرم بود... خيلي خوب برگذار شد  و خيلي خوش گذشت. كلي مهمون اومده بود...مراسم بله برون خودمون يادته بابايي ؟؟؟ درسته اين قشنگ بود ولي مال خودمون قشنگتر بود. جالبه بگم من و عليرضا از لحاظ شخصيتي آدمهاي انرژيتيكي هستيم و سريع ارتباط برقرار مي‌كنيم اما خواهرم و نامزدش مثل هم هستن، زمان ما ،دوتايي همش وسط بوديمو همه رو توي خط آورده بوديم ولي اين دوتا نشسته بودن بغل همديگه و نارنگي مي‌خوردن و حرف مي‌زدن.... بابا پاشيييييين!!!!!!! بازم به من و عليرضا ....

خلاصه اينجوريااااا... راستي امروز طي يه عمليات خفن من و دوتا از همكارام كه يكيشون ماشين آورده بود به بهانه‌ي هفته‌ي پژوهش براي ديدن نمايشگاه بين اللملي ماموريت گرفتيم و بازم از اينجوريااااا ديگه ... ولي خوب توي ماشين كلي از نظر تنگي بعضي از مردم و اينكه نمي‌توونن پيشرفت ديگران رو ببينن و بالاخره از مملكت خراب شده گفتيمو اينكه ما چه گناهي كرديم كه با اين همه تمدن و نفت و .... از عربهاي سوسمارخور  هم عقبيم و همين طور عقبتر مي‌ريم. وقتي شبكه‌هاي عربي رو مي‌بينم كه همين بغل گوشمون دارن اينقدر راحت زندگي مي‌كنن بهشون حسوديم مي‌شه.

پدرم مي‌گفت : يه زماني مي‌گفتن ايران و همه شيفته‌ش مي‌شدن ولي الان چي عين آدمهاي طاعون زده شديم كه همه ازمون فرار مي‌كنن. هر سال مي‌گذره بدتر از سال پيش. وقتي حتي نتووني گوجه فرنگي و تخم مرغ بخري بايد در اين مملكت رو گل گرفت. گوجه فرنگي كيلویي 3000 تومان خنده دار نيست...  به ما مي‌گن چرا بچه‌دار نمي‌شين؟؟؟!!! داره دير مي‌شه‌هاااا !!!! ولي هيچ كس نمي‌گه آخه گيريم بچه‌دار هم شديم. با اين پول بي‌ارزش و با اين وقت بي‌ارزش تر كه مثل ارزن از دستش مي‌ديم.اون موقع من ديگه بايد بشينم توي خونه و فقط بچه بزرگ كنم. وقتي كله‌ي سحر از خونه بيرون مي‌رم و با اين افزايش ساعت كاري و ترافيك ساعت 6 خونه مي‌رسم كي وقت بچه‌داري دارم و اصلاً توان حرف زدن هم برام نمي‌مونه. صبح تا شب فقط جوون مي‌كنيم تا چندرغاز به خونه بياريم و حتي اينقدر خسته‌ايم كه حسرت يكم حرف زدن و گشتن توي دلم مونده... اين وضع تحصيل كرده‌هاي مملكته . باز هم شب و باز هم صبح و روز از نو ... چي بگم كه نگفتنم بهتره چون هيچي حل نمي‌شه . اصلاً ولش كن. به درككككككك... 

مي‌خوام يه دعا براي خودم و باباييم بكنم. بابايي جونم، از خداي مهربونم مي‌خوام كه هر چي كه دوست داري بهت بده. چشمهاتو مي‌بوسم چون همه‌ي مهربونيات رو از اونجا حس مي‌كنم وقتي تا پاسي از شب جلوي كامپيوتر خم شدي و براي بهتر شدن زندگيمون زحمت مي‌كشي. دوستت دارم. خدايا شكرت. 

Author:
Published date: Wed, 17 Jan 2007 17:59:00 GMT
Link: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=neginedarya.persianblog.ir&postid=6095407


منم بازی .....

جمعه‌ي خيلي سختي رو گذروندم. آخه داشت برنامه‌ي خواهرم بهم مي‌خورد. اونم سر هيچ و پوچ. من و عليرضا ديروز سركار نرفتيم و همه‌ي تلاشمون رو كرديم تا دوباره درست كنيم و الحمدالله تا حدودي درست شد. الان هم خيلي سرم درد مي‌كنه و هنوز هم از اون همه فكي كه زدم خسته‌م.  چه كنيم ديگه .... وقتي يه عالمه بزرگتر مي‌يان كه براي دو تا جوون تصميم بگيرن اينجوري مي‌شه ديگه... آخه بايد كلي عقيده كنار همديگه قرار بگيره تا بشه يه حرف.. . خلاصه اينجوريا ديگه. بگذريم؛

 مثل اينكه يه بازي به اسمهاي مختلف بين بچه‌هاي بلاگي اپيدمي  شده كه البته چند وقت پيش من خودم تنهايي توي اين بازي شركت كردم و خصوصيات اخلاقيم رو گفتم اما مي خوام من هم توي اين بازي كه خيلي از بچه‌ها دعوتم كردن شركت كنم البته مي دونم كه خيلي دير شده. خب از كجا شروع كنم ؟؟؟؟؟؟

1-    خيلي شلوغم و دلم مي‌خواد توي يه جمع كه وارد مي‌شم سريع ارتباط برقرار كنم و به قول عليرضا از بالاي منبر رفتن هم خوشم مي ياد البته اين قضيه تا حالا توي خونه‌ي خودمون پيش نيومده و باز هم به قول عليرضا خونه‌ي بابات خوب مي‌ري رو منبر و از اين حرفها . اصلاً مي دونيد چيه !!! از بس كه تو خونه كم حرف مي زنيم حرفهام گوله مي‌شه براي خونه ي بابا.

2-    کارهاي خونه و آشپزي رو دوست دارم و خيلي منظم هستم و دلم مي خواد هر چيزي سر جاي خودش باشه شايد به خاطر اين بوده كه پدرم نظامي بوده و ما هم تحت تاثير قرار گرفتيم.

3-       خيلي احساسي هستم و وقتي دلم مي‌شكنه نمي توونم جلوي اشكام رو بگيرم و خيلي دوست دارم احساساتم رو بنويسم. 

4-       از تنهايي متنفرم و به عبارت ديگه مي‌ترسم. از ارتفاع و تاريكي هم مي ترسم. ( قابل توجه بابايي )

5-       از آدمهاي فيس و افاده‌اي و حسود متنفرم و ترجيح مي‌دم باهاشون اصلاً كار نداشته باشم.

6-       از فيلم ديدن لذت مي‌برم اون هم در كنار بابايي.

7-       براي انجام هر كاري كلي اضطراب و استرس دارم و هرس زياد مي خورم و تقريباً زود جوش مي‌يارم.

8-       خوش غذام و همه جور غذا دوست دارم و آشپزيم هم خوبه. 

9-    خيلي مسافرت كردن رو دوست دارم ولي از موقعي كه ازدواج كرديم زياد باهم اين ور و اونور نرفتيم و تا مي‌گم مسافرت آقا ياد همون هندوستانه مي‌كنه و مسافرت شده فقط خونه‌ي پدري عزيزشون...  

10-  عاشق لباس و خريد كردنم كه به اين نكته اشاره كنم كه از وقتي خونه‌ي بابايي اومدم براي خريد كردن بيشتر خودمو كنترل مي كنم ولي ته دلم براي يه عالمه خريد كردن تنگ شده.

11-   تيپ اسپرت رو دوست دارم و دلم مي خواد در عين حال كه حجابم رو دارم راحت لباس بپوشم.

12- دوست دارم هر روز چند تا گل خوشگل بخرم و به خونه بیارم و از دیدنش کلی لذت ببرم.

 ۱۳-  رنگهاي شاد رو مثل نارنجي، قرمز، ليمويي، صورتي و بنفش كم رنگ رو خيلي دوست دارم.

۱۴-   از رنگ چشمهاي بابايي خيلي خوشم مي ياد.

بازم بنويسمممم؟؟؟؟!!!!  مثلاً بايد 5 تا مي‌نوشتم زياد شد.بازم هستاااااا 

راستی این عید زیبا مبارک .....

Author:
Published date: Mon, 08 Jan 2007 00:46:00 GMT
Link: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=neginedarya.persianblog.ir&postid=6050342


نشون لياقت عشق .....

چند روز كه مي خوام آپ كنم اما موفق نمي شم. اولش كه جناب عليرضا خان به علت اينكه مي‌گفت اتاقش سرده و نمي‌توونه كار كنه و مي‌خواست كه بغل شومينه بشينه؛ كامپيوتر روي ميز ناهارخوري آورد و براي انجام پروژ‌ه‌ش كامپيوتر اشغال بود و بعدشم اينكه سيم مودم كوتاه بود و به پريز تلفن نمي‌رسيد و باز بعدشم اينكه من با كامپيوتر كار داشتم و تا نصف شب براي دفاع طرحم بيدار بودم و بعدترشم اينكه خواستم تا بنويسم پرشين بلاگ بازي درمي‌آورد و نتوونستم آپ كنم حالا هم نوشته‌اي كه اون موقع نوشتم رو اينجا مي ذارم.

تعطيلات خوبي بود البته يه جوري نوشتم تعطيلات كه انگار چند روز بوده!!!! ولي خوب بود. ديروز خونه پدرم رفتيم و آقاي هنوز خيلي تازه داماد هم دعوت بودن البته بگمااااا اين موقع‌ها ديگه آقايون تازه داماد دعوت نمي‌شن بلكه خودشون خودشون رو دعوت مي‌كنن. خلاصه با باجناقهاي آينده بعلاوه‌ي بابا به تعداد آقايون خونه ي پدري اضافه شد. يادش بخير بچه كه بوديم وقتي ما دخترها با مامان همراه مي‌شديم ، بابا مي‌گفت منو تنها گير آوردين ؟؟!!!!

هوا خيلي سرد شده، ديروز كه با عليرضا به خونه برمي‌گشتيم با خودم فكر مي‌كردم خدايا ! چقدر سرده! اونهايي كه بي‌خانمان هستن چه مي‌كنن؟؟؟ كاش اينقدر توانا بودم كه مي توونستم بهشون كمك كنم. بابايي هنوز نيومده ... اين چند روز خيلي كار داشت حتي روز تعطيل هم تا دير وقت بيدار بود. خيلي خسته شده... فداي عزيز خودم بشم كه اينهمه زحمت مي‌كشه.

يه روزي از روزها پادشاهي كه تلاش مي‌كرد تا مرزهاي جنوبي كشورش رو گسترش بده با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه مي شه و مزاحمتهاي سردار به حدي مي‌رسه كه پادشاه خشمگين مي‌شه و تعداد زيادي مامور رو براي دستگيري سردار مامور مي‌كنه. عاقبت سردار و همسرش دستگير مي‌شن. پادشاه با ديدن قيافه‌ي سردار جنگجو ازش مي‌پرسه : اي سردار اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم ، چه مي‌كني؟؟؟

سردار جواب داد : اگر از من بگذري به وطنم برمي گردم و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

پادشاه پرسيد : اگر از جان همسرت بگذرم چي؟؟ اونوقت چه مي‌كني؟؟

سردار گفت : اونوقت جونم رو فدايت خواهم كرد.

پادشاه از جوابي كه شنيد اونقدر تحت تاثير قرار گرفت كه نه تنها سردار و همسرش رو بخشيد بلكه اون رو به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد.

سردار موقع برگشت از همسرش پرسيد : آيا ديدي كه سرسراي كاخ پادشاه چقدر زيبا بود ؟ صندليش هم از طلاي ناب بود.

همسر سردار گفت : راستش رو بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نكردم. سردار با تعجب پرسيد : پس حواست كجا بود ؟؟!!!!

همسرش در حالي كه به چشمهاي سردار نگاه مي‌كرد ، گفت : تمام حواسم به تو بود. به چهره‌ي مردي كه گفت حاضره به خاطر من جونش رو فدا كنه....

Author:
Published date: Thu, 04 Jan 2007 21:51:00 GMT
Link: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=neginedarya.persianblog.ir&postid=6036225


شب يلدا...

سلامممم سلامممم بعد يه عالمه روز من اومدمممممم. چقدر دلم تنگ شده بود. بالاخره به همت عليرضاي گلمم تلفن برقرار شد. راستي يه خبر داغ داغ داغ..... عليرضا اگه خدا بخواد داره باجناق‌دار مي‌شه !!!!!!!!!!!!!!!!!!  فردا يه خواستگاري كوچولو داريم البته قبلش بگم كه دختر و پسر ظاهراً از هم ديگه خوششون اومده. اينجوريااااااا ديگه. يكم مثل اينكه اين خبر توي گلوم قلمبه شده بود كه هنوز نيومده گفتم. انشالله هرچي قسمت باشه و هرچي كه خدا مي‌خواد. از خدا مي‌خوام كه مثل من يه پسر خوب و مهربون مثل عليرضاي خودم قسمتش بشه و البته يه چيز ديگه‌ها اااا ... بگمااااا مثل بابايي من نمي‌شه‌هااااا... بابايي اون روزهاي خودمون يادته ؟؟!!

تصور كنين بانكي دارين كه توي اون هر روز صبح مبلغي به حساب شما واريز مي‌شه و تا آخر شب فرصت دارين تا همه‌ي پولهارو خرج كنين، چون آخر وقت حساب خودبه‌خود خالي مي‌شه.

در اين صورت شما چه مي‌كنين؟؟

البته كه سعي مي‌كنين تا آخرين ريال رو خرج كنين!

هركدوم از ما يه همچين بانكي داريم :    بانك زمان.

هر روز صبح توي بانك زمان شما 86400 ثانيه اعتبار ريخته مي‌شه و آخر شب اين اعتبار تموم مي‌شه و هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي‌شه.

ارزش يه سال رو دانش‌آموزي كه مردود شده ، مي‌دونه.

ارزش يه ماه رو مادري كه فرزندي نارس به دنيا آورده، مي‌دونه.

ارزش يه هفته رو سردبير يه هفته‌نامه مي‌دونه.

ارزش يه ساعت رو عاشقي كه انتظار معشوق رو مي‌كشه ، مي‌دونه.

ارزش يه دقيقه رو شخصي كه از قطار جامونده،

و ارزش يه ثانيه رو اونكه از تصادفي مرگبار جون به دربرده ، مي‌دونه.

هر لحظه گنجي بزرگه ؛ گنجتون رو مفت از دست ندين....

باز به خاطر بياريم كه زمان به خاطر هيچكس منتظر نمي‌مونه.

ديروز به تاريخ پيوست.

فردا معماست.

و امروز هديه است. پس قدرشو بدونيم. از هر لحظه در كنار هم بودن شاد باشيم.

 راستی شب یلدای قشنگی رو برای همه آرزو می‌کنم. مخصوصاْ برای تو علیرضای عزیزم.

Author:
Published date: Thu, 21 Dec 2006 22:51:00 GMT
Link: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=neginedarya.persianblog.ir&postid=5983227


سفيدی برف ...

هنوز تلفن خونه‌مون وضعیتش نامشخصه و من همچنان مجبورم به امید اینترنت اداره و از این حرفا باشم. می دونم خیلی دیر به دیر می‌یام ولی چه کنم دیگه...  دیشب در حالی که جلوی بخاری برقی در حال لرزیدن بودم و به زمین و زمان توی تنهایی بد و بیراه می‌گفتم یهو سیما جونم بهم زنگ زد. خیلی خوشحال شدم و امیدوار شدم که هنوز من فراموش نشدم. به سیما گفتم که دعا کنه امشب وضعیت شومینه‌ی خونه معلوم بشه چون اصلاْ رادیاتورها جواب نمی‌داد. سیما جونم بهت مژده بدم که همون دیشب شعله‌ی شومینه خودش به در خونه اومد و رفت سرجاش. البته با دستای مهربون عزیز دل خودم که همیشه به فکر منه... حالا خونه‌مون گرمه گرمه... دیدی چقدر زود دعای دل قشنگت برآورده شد.

هفته‌ی پیش که از خونه‌ی پدرم برمی‌گشتیم حدود ۲ ساعت توی برف و ترافیک گیر کردیم. چه برف قشنگی بارید. ریز ریز و تند تند ... این اولین برف امساله ولی خیلی ناگهانی بود و همه غافلگیر شده بودن مخصوصاْ ماموران شهرداری عزیز به مقدار خیلی زیاد !!!!! اصلاْ انگار نه انگار که ترافیک به این بالا بلندی شده و جالب‌تر از همه اینکه برف فقط مال آسمون خونه‌ی ما بود. وقتی به خونه رسیدیم. جلوی پنجره ایستادم و به قشنگی برف نگاه کردم ؛ آخه من و علیرضا هر دومون زمستونی هستیم و هر دو هم عاشق برف و یه چیز دیگه اینکه نتیجه می‌گیریم تفاهم ایجاد شده = هر دو عاشق هم ( این یعنی در هر لحظه و هرجا سوء استفاده کردن )

 چند شب پیش یه عالمه دلم گرفته بود این یه حسیه که هر چند وقت یه بار به سراغم می‌یاد حالا چرا؟؟ خودم نمی‌دونم.... علیرضا خیلی دیر به خونه اومد و دلم می‌خواست بیشتر پیشم باشه و بهم توجه کنه اما مستقیم رفت به سراغ هووی من..... یعنی کامپیوتر یا به قول خودش وسیله‌ی پول درآوردن بابایی... نمی‌دونم چرا اون شب اینقدر احساس تنهایی کردم... یواش یواش کلی گریه کردم که وقتی علیرضا به سراغم اومد چشمام قرمز و پف کرده بودن... همچنان گریه می‌کردم و علیرضا حرف می‌زد و من هم حرفهای خودم رو می‌زدم ...  بابایی من؛ فقط یه چیز می‌خوام اونم اینکه وقت بیشتری برای همدیگه بذاریم. می‌دونم که منم مقصرم و خیلی سخت می‌گیرم ولی تو کمکم کن... خیلی دوستت دارم و اونقدر بهت نیاز دارم که نمی‌توونی اندازه‌ش رو بفهمی... بگذریم؛ من بالاخره کلاه علیرضارو بافتم رنگ چشمای قشنگش...

Author:
Published date: Tue, 05 Dec 2006 21:39:00 GMT
Link: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=neginedarya.persianblog.ir&postid=5918124


تو ، اميد زندگی مني ...

تا حالا شده به داستان زندگی خودتون فکر کنین و از اون روزهای اولی که یادتون می‌یاد تا به الان . من بارها بارها بهش فکر کردم و لحظه لحظه‌هاش یادمه. خوشی‌ها، ناخوشی‌ها و... به این نتیجه رسیدم که چقدر زود گذشتن و می‌گذرن... وقتایی که ناامیدی به سراغم می‌یاد ، تلاش می‌کنم تا از خودم دورش کنم. با خودم می‌گم به طلوع و غروب خورشید نگاه کن و بخند، ببین هنوز امیدواری. به زیبایی رنگهای این گل کوچیک نگاه کن ، می‌بینی ؟؟؟ هنوز امیدواری. سعی می‌کنم لذت پرواز پروانه رو درک کنم، آره؛ هنوز امیدوارم. تلاش می‌کنم فقط خوبی‌های دیگران رو ببینم ( با وجود همه ی سختیاش ) احساس می‌کنم هنوز امیدوارم.

یاد صدای باروني كه به سقف اتاق مي باره، می‌افتم. منو به خواب مي بره، آره ؛هنوز اميدوارم.
با ديدن رنگين كمان مي ايستم و به زيبايي اون خيره مي شم، هنوز اميدوارم. هنوز دست دوستي به سوي ديگران دراز مي كنم، پس هنوز اميدوارم. با گرفتن نامه يا كارت غيرمنتظره اي، خوشحال و شگفت زده مي شم، هنوز اميدوارم.
 از درد و رنج ديگران ناراحت می‌شم ، با خودم می‌گم : من هنوز امیدوارم. هنوز به انتظار سال نو، چيدن سفره هفت سين و تحويل سالم،  آره ؛ هنوز اميدوارم. روزهامو برای بدست آوردن آرامش سر می‌کنم پس هنوز به لحظه‌ها و روزهام امیدوارم. با نگاهی به گذشته و یادآوریشون لبخند می‌زنم. من هنوز امیدوارم. سعی می‌کنم با سختي هایی که روبه رو می‌شم ؛ بجنگم، هنوز اميدوارم.
اميد زيباست و به ما انگيزه حركت مي ده. وقتی قلبمون پیش نمی‌ره، امید پیشقدم می‌شه. پس با خودم می‌گم مژده سعی کن، تلاش کن هرگز ناامید نشی.... علیرضای من؛ کمکم کن. تو همیشه توی سختیها بهم انرژی دادی و تنهام نذاشتی. البته اینی که گفتم به خاطر این نیست که توی زندگی من با تو سختی هست. همه‌ی روزهاش برام شیرینه. حتی اون موقع‌هایی که تنهام. اینارو برای این گفتم که مثل همیشه کمکم کنی... دوستت دارم

Author:
Published date: Tue, 28 Nov 2006 15:48:00 GMT
Link: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=neginedarya.persianblog.ir&postid=5886374


زندگی ...

بعضي وقتها مي‌شه كه به لحظه‌هايي فكر مي‌كنم كه عين باد روزها و شبها مي‌گذرن و تا چشم بهم زدني مي‌بينيم كه يه روز و يه شب ديگه گذشت.... ديروز با خودم فكر مي‌كردم نياز به يه تغيير توي زندگيمون داريم يه تغيير خوب ....

خيلي فكرها به سراغم اومد كه براي شروع هر كدوم يكم ترسيدم آخه مي‌دوني من از چيزهاي جديد خوشم مي‌ياد اما براي شروعش يكم مي‌ترسم. نمي‌دونم براي چي ؟؟؟!!!!! عليرضا هميشه اينو بهم مي‌گه... وسواس زيادي هم توي اين قضيه دارم تا بتوونم يه تصميم رو عملي كنم. بايد كلي براش وقت بذارم و فكر كنم. دلم نمي‌خواد توي جريان زندگي عقب بيفتم ، از ركود بدم مي‌ياد و وقتي مي‌بينم مدت زيادي هر روزمو شبيه هم مي‌گذرونم احساس خستگي مي‌كنم. يه اشكال بزرگ ديگه هم اينه كه هميشه به نگراني‌هايي كه براي آينده دارم زياد فكر مي‌كنم. تا اون كار انجام بشه، همه‌ي وجودم پر از استرس مي‌شه. البته اين رو هم مي‌دونم كه وقتي رو به كوه مي‌ايستي و فرياد مي‌زني، صدايي به سمتت برمي‌گرده كه مي‌گن اين انعكاس كوهه ولي در حقيقت انعكاس زندگيه ... هر چيزي كه بگي يا انجام بدي ، زندگي عيناً بهت جواب مي‌ده و خلاصه از اين حرفهااااااا....

يه داستاني خووندم خيلي جالب بود مخصوصاً براي خودم ...

توي آخرين روز ترم پاياني دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگيني رو به داخل كلاس درس آورد و روي ميز گذاشت بعدش چندتا قلوه سنگ از داخل جعبه برداشت و اونهارو داخل ليوان انداخت. از دانشجوها كه باتعجب نگاهش مي‌كردن؛ پرسيد : اين ليوان پر شده؟؟ همه گفتن : بله پر شده.

استاد مقداري سنگ ريزه رو از جعبه برداشت و اونهارو روي قلوه‌سنگهاي داخل ليوان ريخت. بعد ليوان رو كمي تكون داد تا ريگها داخل فضاهاي خالي بين قلوه‌سنگها بلغزه. دوباره از دانشجوها پرسيد: اين ليوان پر شده؟؟ همه جواب دادن : بله پر شده !!

استاد دوباره دستش رو داخل جعبه برد و چندتا مشت شن برداشت و داخل ليوان ريخت. ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچيك بين قلوه‌سنگها و ريگها و سنگ‌ريزه‌هارو پر كردن. استاد يكبار ديگه از دانشجوهاش پرسيد: اين ليوان پر شده؟؟ همه باز جواب دادن : بله پر شده !!

استاد از داخل جعبه يه بطري آب برداشت و اونو داخل ليوان خالي كرد. آب تمام فضاهاي كوچيك بين شنهارو هم پر كرد. اين بار قبل از اينكه استاد سوالي بپرسه، دانشجوها با خنده فرياد زدن : بله پر شده !!

بعد از اينكه خنده‌ها تموم شد، استاد گفت : اين ليوان مثل شيشه‌ي عمر شماست و اون قلوه‌سنگها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي، خانواده، همسر و فرزند و دوستانتون هستن. چيزهايي كه اگه هر چيز ديگه‌اي رو از دست بدين و فقط اينها باقي بمونن؛ هنوز هم زندگي شما پره.... استاد نگاهي به دانشجويان كرد و ادامه داد : ريگها و سنگ‌ريزه‌ها هم چيزهاي ديگه‌اي هستن كه در زندگي مهمن مثل شغل، ثروت، خونه .... ذرات شن هم چيزهاي كوچيك و بي‌اهميت زندگي هستن.

اگه شما اول شن رو داخل ليوان بريزين، ديگه جايي براي سنگها و ريگها نمي‌مونه. اين وضعيت در مورد زندگي ما صدق مي‌كنه. توي زندگي حواستون رو به چيزهايي معطوف كنين كه واقعاً اهميت دارن. همسرتون رو براي شام به رستوران ببرين ( قابل توجه بابايي !!!!!!!!!!!  )، با فرزندانتون بازي كنين ( ما كه فعلاً اين مورد رو نداريم ....  )، به دوستان خودتون سر بزنين ( به چشم، حتماً ... همين پنجشنبه خودمون رو دعوت كرديم ...   )، به پدر و مادر احترام بذارين چون تا نياز به مراقبت داشتين ازتون مواظبت كردن و حالا نياز به مراقبت شما دارن  ( چشم ... ) ، همسرتون رو دوست داشته باشين و به خواسته‌هاي هم توجه كنين ( از طرف من چشم... تو چي بابايي ؟؟؟!!!! چشمممم ؟؟؟ )، براي نظافت خونه يا تعمير خرابيهاي كوچيك هميشه وقت هست. "اول به قلوه‌سنگهاي زندگيتون برسيد، بقيه چيزها حكم ذرات شن رو دارن ."

جالب بود نه؟؟؟؟ براي من كه آره ه ه ....

 

 

Author:
Published date: Wed, 15 Nov 2006 16:47:00 GMT
Link: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=neginedarya.persianblog.ir&postid=5834235



This Page Link Is

View Another
URL:
Tragic magic